<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>يكي بود يكي نبود</title>
<link>http://samani51.blogfa.com/</link>
<description>شبانه ها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 02 Oct 2009 23:16:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://samani51.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;چون صداي اذان غروب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;دلتنگي ات مي آيد و مي نشيند بر من&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;مي ماند تا اذان صبح&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;تا به شب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;مي آيمت و مي گريزي ام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;مي گريزم و مي آيي ام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;و باز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt; دلتنگي ات بماند تا صبح&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 23:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samani51&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>samani51</dc:creator>
<guid>http://samani51.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://samani51.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگه توي دنيا همه رو از دست بدي و يه نفرو بگيري و اون يه نفر بشه همه چيزت، كافيه يه دروغ كوچيك نثارت كنه، اونوقت انگار همون يه نفرم نداري و ميموني تنهاي تنها. مثه يه ستاره تو دل بيهايت فضاي اطرافت. دلت خوشه ميون خيلي آدمي. دلت خوشه يه ستاره اي توي كهكشون. ولي بازم تنهايي. آدما اينجورين. دردشون مثه درد ستارهاس. واسه همينه وقتي تنها میشن آب از آب تكون نمي خوره. وقتي خاموش ميشن كسي متوجه نمي شه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;هميشه يه چيزي پيدا ميشه آدمارو از هم جدا كنه. مثه يه دروغ كوچيك. يه دروغ خيلي كوچيك.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 08:46:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samani51&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>samani51</dc:creator>
<guid>http://samani51.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرشته</title>
<link>http://samani51.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;اين چندمين باري بود كه مي گفت اين خوابو ديده. سه شب پشت سر هم. امروزم وقتي پل فردوسي قرار گذاشته بود ديدمش. از كنار زاينده رود قدم زديم طرف پل خواجو. اولش ساكت بود. مثه هميشه. نزديكي هاي پل بود كه به حرف اومد. سرش پايين بود و صداش مي لرزيد. به زحمت حرف از توي سينه اش در مي اومد.گفت بازم خوابشو ديده. زير پل خواجو، بالاي پله ها وايساده بوده كه ديده فرشته نشسته روي پله اول، كنار آب. اين اسمو رحيم روش گذاشته بود. از بعد همون خواب اول كه دوتا بال كوچيك پشت كتف هاش ديده بود. گفت ديده بازم فرشته ه ِ نشسته و چشمشو دوخته به آب ي كه جريانش هي كمتر مي شده و ماهي كوچيكي رو مي ديده كه هيچ معلوم نبوده چه مدت ديگه اي مي تونه زنده بمونه. رحيم آروم از پله ها مياد پايين. مي رسه يه قدمي اون. دست مي بره طرفش. نمي خواسته اونو بگيره . فقط دوست داشته دست بكشه به بالش. به پرهاش. دستش تا نزديكي هاي اون مي ره. انگشتاش گزگز مي شن و بعدش بي حس. مي ديده دستش داره مي رسه . نفسش بند مياد. (مثه اون صبح تو بچگي . وقتي كه از يه تل خاك بالا ميره و مي بينه اون پايين يه پرنده كوچيك رنگي نشسته . نزديكش كه ميرسه دستشو مي بره و نفسش مي شه مثه همين لحظه تو خواب.) دستش داشته مي رسيده كه يهو آب مياد بالا. ماهي گم مي شه. آب مياد تا پاي فرشته. بالاتر. مياد تا كمرش. مياد تا بالهاش. آب اونو مي گيره، پاي پله ها مي چرخونه و يه مرتبه مي بره تو جريان بين دو رديف پله. رحيم دست مي بره اونو بگيره ولي آب دورش مي كنه. خيلي دور. درست هر شب اينجا كه مي رسه از خواب مي پره. امروز گفت رضا؛ نمي دونم چرا نپريد. نمي پره.!! يا چرا پا نشد بياد بالا؟! نكنه من ترسوندمش؟ ترسيده؟؟ گفتم رحيم جان، قربونت بشم الهي، اوني كه بال داره حتما يه چيزايي مي دونه كه ما نمي دونيم. مي دونه چه خبره و چيكار كنه. گفت اگه اين طوره چرا وقتي مي دونه دستم به بالش نمی رسه بازم هر شب مياد مي شينه همون جا. گفتم مطمئني واسه تو مياد؟!! اينو بد جوري گفتم. دست خودم نبود. فكر كردم كه خيلي از خودش مچكره. خيلي ريز شد و هيچي نگفت. دلش مي خواست بگه آره واسه من مياد. ولي نگفت. گمونم خودشم مي دونست اين وسط هيچ كارس. ولي نمي خواست باور كنه. مي خواست فرشته واسه اون بياد. حتي اگه هيچ وقت نتونه دست بكشه به بالهاش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;رسيديم به پل. نرفتيم پايين. رحيم اين جوري خواست. وقتي بر مي گشتيم گفت خواب خيلي ديده. خوب و بد.ولي هيچكدوم شون مثه اين اذيتش نكردن. مي گفت ديروز با مادرش دعواش شده. سر هيچ و پوچ. بهونه گرفته و داد كشيده سرش و بعد رفته يه گوشه و گريه كرده. زدم پشت شونش. گفتم رحيم، رحيمو، بابا بسه. ديوونه شدي؟ كجايي؟ آخه آدم عاقل واسه يه خواب اينجوري مي شه؟! غم و غصه نداري بند كردي به گم و گور شدن يه فرشته؟! اونم تو خواب!! آدم هزار تا خواب مي بينه . اگه قرار باشه واسه هر كدوم شون ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;اينا رو كه مي گفتم سرشو انداخته بود پايين. گوشه لبشو كشيده بود. گمونم مي خنديد. شايدم داشت جلوي گريه شو مي گرفت. سرشو كه آورد بالا كدومش بود رو نفهميدم. فقط گفت آره. راس مي گي. بي خيال. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=3&gt; روز بعد پل فردوسي كه ديدمش يقه اش پاره بود و شلوارشم خاكي. گفت با راننده تاكسي دعواش شده و كتك كاري كردن. گفت؛ دوستي، آشنايي اگه ديده باشه پاك آبروش رفته. بعدش هيچي نگفت. سرش پايين بود.رسيديم به پل خواجو. نرفتيم پايين. رحيم اين جوري خواست. برگشتيم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 31 Mar 2009 22:22:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samani51&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>samani51</dc:creator>
<guid>http://samani51.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://samani51.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;&quot; يك لحظه&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;مي تواند فاصله اي باشد كوتاه  و&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;بر خاك افتد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;مي تواند آني گردد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;كه سر بگرداني و در آسمان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;آخرين برق ستاره اي را بنگري كه سال هاي نوري بسيار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;فرو مرده است پيشتر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;مي تواند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;حادثه اي باشد كشدار با تو اش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;معلق شود ميان كهكشان ها&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;و زمان مدام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;به مدارش بگردد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Jan 2009 06:24:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samani51&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>samani51</dc:creator>
<guid>http://samani51.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://samani51.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   &lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;   یک آن صدای انفجاری می شنود و تصویر ویرانی همه چیز را درپی اش می بیند.و این حادثه ای بود که مدام در ذهنش تکرار می شد.تازگی ها منتظر اتفاق دیگری هم بود. سقوط کامیونی از بالا به روی اتومبیلش وقتی با شتاب از زیر پلی می گذشت. از صدای بلند می ترسید. در گوشش که فرو می رفت بیرون نمی آمد. نمی توانست بیاید. تکرار می شد. آن قدر که در و دیوار سرش را خراب کند و از جایی بیرون بزند. تکرار صدای بلندی را دوست داشت که بگوید دوستش دارد. می رفت زیر گنبد مسجد شاه و بلند می گفت دوستش دارد. صدایش را می شنید که تکرار می شود. می رفت داخل سرش. داخل سر مردم. حالش خوب می شد. انفجار و ویرانی از یادش می رود. خواب می بیند رفته است زیر همان گنبد و داد زده که دوستش دارد. صدا رفته و چسبیده زیر گنبد و دیگر پایین نیامده. هرچقدر گفته، باز رفته و چسبیده و پایین نیامده. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;    حالا احساس می کند هر چقدر حرف بزند می رود می چسبد یک جایی و دیگر بر نمی گردد. دوست دارد برگردد و برود داخل سرش و بیرون نیاید و مدام تکرار شود و وقتی بگوید دوستت دارم، صدا برود بخورد به جایی و برگردد . در سرش چند باره شود و نتواند بیرون بیاید و حالش خوب شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Dec 2008 21:00:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samani51&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>samani51</dc:creator>
<guid>http://samani51.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://samani51.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;FONT color=#cccccc&gt;   &quot;ناظر کبیر تو را می‌نگرد&quot;  این جمله کلیدی رمان جورح اورول به نام 1984 است. در این داستان با جامعه ای روبرو هستیم که مردمانش تحت نظارت مداوم از طرف حکومت و خود سانسوری از طرف خود هستند. مانیتورهایی در هر خیابان و خانه و فضای کوچکی به صورت تمام وقت ناظر به اعمال مردمان آن جامعه است و هر کس رفتار و گفتارش را اجباراً منطبق بر خواسته‌های حاکمیت   می‌نماید که در غیر این صورت شناسایی و محکوم می‌گردد.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;   چندی پیش فرمانده نیروی انتظامی از طرحی سخن به میان آورد که بر اساس آن دوربین‌هایی با هدف شناسایی مجرمان و اراذل و اوباش در خیابان‌ها و معابر نصب و به صورت 24 ساعته تمامی حرکات و رفتارهای محیط را ثبت می‌نماید. برخی به این ایده اعتراض کرده و آن را نقض حقوق شهروندی و عامل تشویش اذهان مردم نامیدند که نیروی انتظامی در جواب، آن را محدود به مناطق جرم خیز دانست به هدف ایجاد ثبات و نظم و امنیت. اینک این طرح عملیاتی شده و به مرحله اجرا در آمده است. طرحی که به نظر می‌رسد هدف اولیه و اصلی آن کنترل حرکات و رفتارهای مردم در زمان های بحرانی و اعتراضات احتمالی خیابانی است تا بدان وسیله در کنار طرح های دیگر از جمله استانی کردن فرماندهی سپاه، بتوانند از هر نظر حفظ قدرت نمایند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;   اگر روزگاری رمان 1984 در زمره‌ی داستان‌های تخیلی به شمار می‌رفت اما اینک به نظر می‌رسد باید آن را کم کم در کنار آثار رئالیسم بررسی کرد و از خواندنش لذت برد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Nov 2008 19:48:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samani51&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>samani51</dc:creator>
<guid>http://samani51.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://samani51.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;     &lt;FONT color=#669999 size=3&gt;   با اينكه دو روز بود بليط هواپيما رو گذاشته بودم كف دستش و اونم سوار ماشين شده بود كه بره فرودگاه ولي دلم خيلي هواشو كرده بود. هميشه ي خدا منتظر تلفنش بودم. حتي وقتي اينجا بود و هر شب مي رفتيم مي نشستيم يه جاي خلوت كنار زاينده رود.حتي حالا هم، كه مي دونم تلفن نمي كنه. اينو خودش قبل رفتن گفته بود و جواب چراي منم نداده بود. خب حق داره به گمونم. منم اگه بودم يه روزي خسته مي شدم . شنيدن اين كه دوسش دارم شايد روزاي اول براش هيجان داشت ولي وقتي هميشگي شده بود، ديگه چنگي به دلش نمي زد.(فکر کنین اگه يكي با ما همچين كاري كنه و روزي هزار بار بلكه هم بيشتر بخواد بگه دوسمون داره چه ستمي مي شه برامون.) حساب شو بكن انگار همه ي كلمه هاي خدا فقط اينا بودن و هيچ كلمه ديگه اي به ذهن خدا نرسيده يا رسيده ولي تومدرسه همينها رو ياد آدم داده بودن. همينا بودن که پشت تلفن، تو خيابون، تو خونه حتي وقتي هر شب مي رفتيم مي نشستيم يه جاي خلوت كنار زاينده رود و شرط كرده بوديم اين جاي دنيا رو توي سكوت تموم كنيم. ولي يهو يه جاي اين سكوت فكر مي كردم پيامبر خدا شدم و بايستي حرفشو منتقل كنم . اونوقت  بدون اينكه نيگاش كنم مي گفتم كه دوسش دارم. بيشتر وقت هايي هم كه تلفن مي كنم مي گردم دنبال بهونه اي چيزي كه يعني به خاطر اونا بوده كه زنگ زدم و تموم مدت تحمل مي كنم تا حرفا تموم بشن و بگم دوسش دارم و اونم بگه؛ منم همين طور يا فوقش بگه؛ من بيشتر. ولي من هيچوقت باورش نكردم كه اونم همينطور يا اونم بيشتر. آخه سخته آدم قبول كنه يكي كه لياقتش خيلي بيشتر اين حرفاس وحالا كه دست تقدير باهاش ناسازگار بوده  و يه شب كه اومده بشينه كنار زاينده رود منو نشونده كنارش اينقدر خل و چل باشه كه بگه؛ منم همين طور يا من بيشتر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#669999 size=3&gt;    خيلي دلم مي خواد يه بارم كه شده بدون هيچ بهونه اي زنگ بزنم و تا گوشيو برداشت بگم خيلي دوسش دارم  دلم براش تنگ شده و كاش حالا پيشم بود و قبل از اين كه به خودش بياد و بخواد چيزي بگه گوشيو بزارم و حدس بزنم كه گفته باشه ديوونه. و بعد تو دلش بگه؛ منم همينطور يا من بيشتر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Nov 2008 20:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samani51&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>samani51</dc:creator>
<guid>http://samani51.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://samani51.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   &lt;FONT color=#cccccc size=3&gt; شعری که برایش نوشته بودم را گذاشتم لای کتاب و برایش فرستادم. از پست که زدم بیرون باز گرفتار همان شعر بودم. مدام می‌خواندم‌اش. فکر کردم می‌سپارم‌اش به دست کارمند پست و قبض رسید را می‌گذارم توی جیبم و دیگر خلاص. مثل کسی که رسالتش پایان یافته. ولی این طور نشد. مثل همان روز اول و نوزده روز بعدی که آمدند و رفتند باز گرفتار خواندنش بودم. بیشتر از زبان خودم می‌خواندمش اما گاهی جای شیوا بودم. از زبان او و حدس می‌زدم چه حسی خواهد داشت. می‌خواند و مثل من‌‌ باورش می‌شد بهترین شعر عاشقانه‌ی دنیاست. کامل‌ترین و کوتاه‌ترین کلماتی که می‌توانست برای کسی گفته شود تا باور کند کسی گرفتارش شده است. گاهی خیال می‌کردم رفته‌ام در جمع هزار نفر مشتاق که با لبخند و دهانی باز نشسته بودند تا برای‌شان بخوانم و تمام که می‌شد تصویر زیبای دختری را داشتند که لایق آن کلمات شده و حسودی‌شان می‌شد و من راز سربسته‌ام را ازهمه دریغ می‌کردم.  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;   چند روز بعد بود که تلفن کرد. برای تشکر از کتابی که برایش فرستاده بودم و از شعری که لای کتاب بود و تقدیمش کرده بودم. گفت دلش می‌خواهد از زبان من بشنود. از این که می‌خواست چشمانش را ببندد و به  آهنگ صدای من گوش کند گرم شدم. حتی کف دستم که همیشه‌ی خدا سرد بود و همه به روی‌ام می آوردند. گفتم پشت تلفن که نمی‌شود. و می‌دانستم چرا. می‌شد مثل ماهی مرده‌ای که به تور بیفتد و بی هیچ تقلا و هیجانی بیرونش بکشی. اگر پیشم بود نگاهش می‌کردم و برایش می‌خواندم. و بعد سکوت می‌کردم و می‌گذاشتم انعکاس احساس کلمات مدام بین ما برود و برگردد و چیزی را ویران کند. آوارها که می‌نشست لبخندی می‌زدم و تمام. گفتم زحمت خواندنش با خودش و صبر کند تا روزی که می‌بینمش. گفت زحمتی نیست. اگر می‌توانستم کلماتش را پس و پیش نخوانم نمی‌گفتم بهتان. راستی &quot; کلماتی ناشده &quot; یعنی چی؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;  شعر را برایش خواندم. هزار نفرِ مشتاق گم شدند و ماهی‌های مرده بودند که همین طور دسته دسته بالا می‌آمدند.  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Oct 2008 09:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samani51&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>samani51</dc:creator>
<guid>http://samani51.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://samani51.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;    &lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;  سال 74 بود. دوران خدمتم را مي گذراندم. در بهداري روستاي حيدري. آنجايي كه با بي ميلي و از سر اجبار بين بد و بدتر انتخاب كرده بودم. قرار بود به منطقه اي در پشت كوه اردل بروم. مي گفتند تمام زمستان را بايد آنجا حبس باشم. برف جاده ها را مي بست و هيچ راهي نمي ماند جز ماندن و دل به خورشيد فروردين سپردن كه برف ها را آب كند. روستاي حيدري پيشنهادي بود كه بي تامل پذيرفتم، چه آنكه مي شد آخر هفته ها به خانه برگشت و زمستانش آنقدرها مهمان نواز نبود. اين انتخاب بد آن لحظه بود بي آن كه بدانم روزهاي شيرين و شفافي برايم مهيا كرده است. حسرت لحظه هاي ناب زيستن در آن روستا گريزگاه آشفتگي هاي گاه به گاه سالهاي بعدم شد.جايي كه زمان براي سرخوشي هايم سنگين و آرام مي گذشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;     بگذريم كه قصد واگويي آن لحظات را ندارم. چيزي كه هست و مرا واداشت ياد آن روزها بيفتم خواندن مطلبي از دكتر مهاجراني بود از يادآوري حاج آخوند روستايشان و شرح بزرگي و روشني اش. نمي دانم محرم بود يا رمضان. ماه هايي كه معمولاً يك روحاني مي فرستند به روستا جهت اجابت نيازهاي ديني روستاييان. آخوندي آمد و تمام شب ها بعد از نماز مهمان روستاييان بود و دست آخر هم دختري از همان روستا عقد كرد و رفت. آن روزها درگير خواندن قبض و بسط تئوريك شريعت دكتر سروش بودم. كتاب حجيمي كه كمتر از نيمي از آن را درك كردم و نيازمند حرف زدن با كسي بودم در باره ي آن. بر حسب اتفاق يك روز آخوند روستا را ديدم و صحبتي در گرفت و كتاب را به او سپردم به اميد آنكه هم صحبتم شود در مورد مباحث كتاب. كتاب را برد و فردايش پس فرستاد. نخوانده بودش چرا كه آنقدر حجيم بود كه روزها وقت بخواهد. نفهميدم نيازمند دانستنش ندانست يا نفهميدش يا مطالبش را خلاف شرع و دين ديده بود.هر چه بود ديگر نديدمش. كتاب سيار احكام، هر شب مهمان روستاييان بود و آخر موعد ماندن،  دختري عقد كرد و با خود برد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 22:49:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samani51&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>samani51</dc:creator>
<guid>http://samani51.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://samani51.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;بخوابم و آرام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;از شمال به جنوب.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;یاخته های تنم را به دستانت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;ردیف به ردیف&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;    قرار کن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 22:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samani51&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>samani51</dc:creator>
<guid>http://samani51.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
