تبليغاتX
يكي بود يكي نبود -
شبانه ها

      یک آن صدای انفجاری می شنود و تصویر ویرانی همه چیز را درپی اش می بیند.و این حادثه ای بود که مدام در ذهنش تکرار می شد.تازگی ها منتظر اتفاق دیگری هم بود. سقوط کامیونی از بالا به روی اتومبیلش وقتی با شتاب از زیر پلی می گذشت. از صدای بلند می ترسید. در گوشش که فرو می رفت بیرون نمی آمد. نمی توانست بیاید. تکرار می شد. آن قدر که در و دیوار سرش را خراب کند و از جایی بیرون بزند. تکرار صدای بلندی را دوست داشت که بگوید دوستش دارد. می رفت زیر گنبد مسجد شاه و بلند می گفت دوستش دارد. صدایش را می شنید که تکرار می شود. می رفت داخل سرش. داخل سر مردم. حالش خوب می شد. انفجار و ویرانی از یادش می رود. خواب می بیند رفته است زیر همان گنبد و داد زده که دوستش دارد. صدا رفته و چسبیده زیر گنبد و دیگر پایین نیامده. هرچقدر گفته، باز رفته و چسبیده و پایین نیامده.

    حالا احساس می کند هر چقدر حرف بزند می رود می چسبد یک جایی و دیگر بر نمی گردد. دوست دارد برگردد و برود داخل سرش و بیرون نیاید و مدام تکرار شود و وقتی بگوید دوستت دارم، صدا برود بخورد به جایی و برگردد . در سرش چند باره شود و نتواند بیرون بیاید و حالش خوب شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/25ساعت 0:31  توسط محمود  |