تبليغاتX
يكي بود يكي نبود -
شبانه ها

        با اينكه دو روز بود بليط هواپيما رو گذاشته بودم كف دستش و اونم سوار ماشين شده بود كه بره فرودگاه ولي دلم خيلي هواشو كرده بود. هميشه ي خدا منتظر تلفنش بودم. حتي وقتي اينجا بود و هر شب مي رفتيم مي نشستيم يه جاي خلوت كنار زاينده رود.حتي حالا هم، كه مي دونم تلفن نمي كنه. اينو خودش قبل رفتن گفته بود و جواب چراي منم نداده بود. خب حق داره به گمونم. منم اگه بودم يه روزي خسته مي شدم . شنيدن اين كه دوسش دارم شايد روزاي اول براش هيجان داشت ولي وقتي هميشگي شده بود، ديگه چنگي به دلش نمي زد.(فکر کنین اگه يكي با ما همچين كاري كنه و روزي هزار بار بلكه هم بيشتر بخواد بگه دوسمون داره چه ستمي مي شه برامون.) حساب شو بكن انگار همه ي كلمه هاي خدا فقط اينا بودن و هيچ كلمه ديگه اي به ذهن خدا نرسيده يا رسيده ولي تومدرسه همينها رو ياد آدم داده بودن. همينا بودن که پشت تلفن، تو خيابون، تو خونه حتي وقتي هر شب مي رفتيم مي نشستيم يه جاي خلوت كنار زاينده رود و شرط كرده بوديم اين جاي دنيا رو توي سكوت تموم كنيم. ولي يهو يه جاي اين سكوت فكر مي كردم پيامبر خدا شدم و بايستي حرفشو منتقل كنم . اونوقت  بدون اينكه نيگاش كنم مي گفتم كه دوسش دارم. بيشتر وقت هايي هم كه تلفن مي كنم مي گردم دنبال بهونه اي چيزي كه يعني به خاطر اونا بوده كه زنگ زدم و تموم مدت تحمل مي كنم تا حرفا تموم بشن و بگم دوسش دارم و اونم بگه؛ منم همين طور يا فوقش بگه؛ من بيشتر. ولي من هيچوقت باورش نكردم كه اونم همينطور يا اونم بيشتر. آخه سخته آدم قبول كنه يكي كه لياقتش خيلي بيشتر اين حرفاس وحالا كه دست تقدير باهاش ناسازگار بوده  و يه شب كه اومده بشينه كنار زاينده رود منو نشونده كنارش اينقدر خل و چل باشه كه بگه؛ منم همين طور يا من بيشتر.

    خيلي دلم مي خواد يه بارم كه شده بدون هيچ بهونه اي زنگ بزنم و تا گوشيو برداشت بگم خيلي دوسش دارم  دلم براش تنگ شده و كاش حالا پيشم بود و قبل از اين كه به خودش بياد و بخواد چيزي بگه گوشيو بزارم و حدس بزنم كه گفته باشه ديوونه. و بعد تو دلش بگه؛ منم همينطور يا من بيشتر.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/18ساعت 0:17  توسط محمود  |