|
شبانه ها
|
سال 74 بود. دوران خدمتم را مي گذراندم. در بهداري روستاي حيدري. آنجايي كه با بي ميلي و از سر اجبار بين بد و بدتر انتخاب كرده بودم. قرار بود به منطقه اي در پشت كوه اردل بروم. مي گفتند تمام زمستان را بايد آنجا حبس باشم. برف جاده ها را مي بست و هيچ راهي نمي ماند جز ماندن و دل به خورشيد فروردين سپردن كه برف ها را آب كند. روستاي حيدري پيشنهادي بود كه بي تامل پذيرفتم، چه آنكه مي شد آخر هفته ها به خانه برگشت و زمستانش آنقدرها مهمان نواز نبود. اين انتخاب بد آن لحظه بود بي آن كه بدانم روزهاي شيرين و شفافي برايم مهيا كرده است. حسرت لحظه هاي ناب زيستن در آن روستا گريزگاه آشفتگي هاي گاه به گاه سالهاي بعدم شد.جايي كه زمان براي سرخوشي هايم سنگين و آرام مي گذشت.
بگذريم كه قصد واگويي آن لحظات را ندارم. چيزي كه هست و مرا واداشت ياد آن روزها بيفتم خواندن مطلبي از دكتر مهاجراني بود از يادآوري حاج آخوند روستايشان و شرح بزرگي و روشني اش. نمي دانم محرم بود يا رمضان. ماه هايي كه معمولاً يك روحاني مي فرستند به روستا جهت اجابت نيازهاي ديني روستاييان. آخوندي آمد و تمام شب ها بعد از نماز مهمان روستاييان بود و دست آخر هم دختري از همان روستا عقد كرد و رفت. آن روزها درگير خواندن قبض و بسط تئوريك شريعت دكتر سروش بودم. كتاب حجيمي كه كمتر از نيمي از آن را درك كردم و نيازمند حرف زدن با كسي بودم در باره ي آن. بر حسب اتفاق يك روز آخوند روستا را ديدم و صحبتي در گرفت و كتاب را به او سپردم به اميد آنكه هم صحبتم شود در مورد مباحث كتاب. كتاب را برد و فردايش پس فرستاد. نخوانده بودش چرا كه آنقدر حجيم بود كه روزها وقت بخواهد. نفهميدم نيازمند دانستنش ندانست يا نفهميدش يا مطالبش را خلاف شرع و دين ديده بود.هر چه بود ديگر نديدمش. كتاب سيار احكام، هر شب مهمان روستاييان بود و آخر موعد ماندن، دختري عقد كرد و با خود برد.