|
شبانه ها
|
صبح که آقای "میم" چشم باز کرد یادش آمد خانم "الف" شب قبل به بیمارسان رفته تا صبح امروز عمل جراحی شود.قبل از آنکه نگران شود آبی به دست و صورتش زد.حین اصلاح صورتش باز یاد خانم الف افتاد و قبل از اینکه صورتش را زخمی کند سعی کرد متمرکز شود روی کارش.وقتی عسل را بر نان کره ای می مالید دوباره یاد خانم آلف نمایان شد.آقای میم پیش از آنکه لقمه را بر دهانش بگذارد فراموشش کرد و تصمیم گرفت از دندان های طرف راست دهانش استفاده کند.آن روز خانم الف در راه اداره، در حین کار، وقت ناهار، استراحت و حتی وقتی آقای میم برای گردش و قدم زنی دست پسرش را گرفته بود باز به سراغش آمده بود و خیلی زود از بی توجهی آقای میم رنجیده شده و رفته بود.
آخر شب وقتی آقای میم تصمیم گرفت بخوابد، چراغ ها را خاموش کرد. دراز کشید و خانم الف را به خاطر آورد.وقتی مطمئن شد هیچ کس نمی بیندش، به اندازه ی تمام آن روز گریه کرد.