|
شبانه ها
|
اين چندمين باري بود كه مي گفت اين خوابو ديده. سه شب پشت سر هم. امروزم وقتي پل فردوسي قرار گذاشته بود ديدمش. از كنار زاينده رود قدم زديم طرف پل خواجو. اولش ساكت بود. مثه هميشه. نزديكي هاي پل بود كه به حرف اومد. سرش پايين بود و صداش مي لرزيد. به زحمت حرف از توي سينه اش در مي اومد.گفت بازم خوابشو ديده. زير پل خواجو، بالاي پله ها وايساده بوده كه ديده فرشته نشسته روي پله اول، كنار آب. اين اسمو رحيم روش گذاشته بود. از بعد همون خواب اول كه دوتا بال كوچيك پشت كتف هاش ديده بود. گفت ديده بازم فرشته ه ِ نشسته و چشمشو دوخته به آب ي كه جريانش هي كمتر مي شده و ماهي كوچيكي رو مي ديده كه هيچ معلوم نبوده چه مدت ديگه اي مي تونه زنده بمونه. رحيم آروم از پله ها مياد پايين. مي رسه يه قدمي اون. دست مي بره طرفش. نمي خواسته اونو بگيره . فقط دوست داشته دست بكشه به بالش. به پرهاش. دستش تا نزديكي هاي اون مي ره. انگشتاش گزگز مي شن و بعدش بي حس. مي ديده دستش داره مي رسه . نفسش بند مياد. (مثه اون صبح تو بچگي . وقتي كه از يه تل خاك بالا ميره و مي بينه اون پايين يه پرنده كوچيك رنگي نشسته . نزديكش كه ميرسه دستشو مي بره و نفسش مي شه مثه همين لحظه تو خواب.) دستش داشته مي رسيده كه يهو آب مياد بالا. ماهي گم مي شه. آب مياد تا پاي فرشته. بالاتر. مياد تا كمرش. مياد تا بالهاش. آب اونو مي گيره، پاي پله ها مي چرخونه و يه مرتبه مي بره تو جريان بين دو رديف پله. رحيم دست مي بره اونو بگيره ولي آب دورش مي كنه. خيلي دور. درست هر شب اينجا كه مي رسه از خواب مي پره. امروز گفت رضا؛ نمي دونم چرا نپريد. نمي پره.!! يا چرا پا نشد بياد بالا؟! نكنه من ترسوندمش؟ ترسيده؟؟ گفتم رحيم جان، قربونت بشم الهي، اوني كه بال داره حتما يه چيزايي مي دونه كه ما نمي دونيم. مي دونه چه خبره و چيكار كنه. گفت اگه اين طوره چرا وقتي مي دونه دستم به بالش نمی رسه بازم هر شب مياد مي شينه همون جا. گفتم مطمئني واسه تو مياد؟!! اينو بد جوري گفتم. دست خودم نبود. فكر كردم كه خيلي از خودش مچكره. خيلي ريز شد و هيچي نگفت. دلش مي خواست بگه آره واسه من مياد. ولي نگفت. گمونم خودشم مي دونست اين وسط هيچ كارس. ولي نمي خواست باور كنه. مي خواست فرشته واسه اون بياد. حتي اگه هيچ وقت نتونه دست بكشه به بالهاش.
رسيديم به پل. نرفتيم پايين. رحيم اين جوري خواست. وقتي بر مي گشتيم گفت خواب خيلي ديده. خوب و بد.ولي هيچكدوم شون مثه اين اذيتش نكردن. مي گفت ديروز با مادرش دعواش شده. سر هيچ و پوچ. بهونه گرفته و داد كشيده سرش و بعد رفته يه گوشه و گريه كرده. زدم پشت شونش. گفتم رحيم، رحيمو، بابا بسه. ديوونه شدي؟ كجايي؟ آخه آدم عاقل واسه يه خواب اينجوري مي شه؟! غم و غصه نداري بند كردي به گم و گور شدن يه فرشته؟! اونم تو خواب!! آدم هزار تا خواب مي بينه . اگه قرار باشه واسه هر كدوم شون ...
اينا رو كه مي گفتم سرشو انداخته بود پايين. گوشه لبشو كشيده بود. گمونم مي خنديد. شايدم داشت جلوي گريه شو مي گرفت. سرشو كه آورد بالا كدومش بود رو نفهميدم. فقط گفت آره. راس مي گي. بي خيال.
روز بعد پل فردوسي كه ديدمش يقه اش پاره بود و شلوارشم خاكي. گفت با راننده تاكسي دعواش شده و كتك كاري كردن. گفت؛ دوستي، آشنايي اگه ديده باشه پاك آبروش رفته. بعدش هيچي نگفت. سرش پايين بود.رسيديم به پل خواجو. نرفتيم پايين. رحيم اين جوري خواست. برگشتيم.