|
شبانه ها
|
شعری که برایش نوشته بودم را گذاشتم لای کتاب و برایش فرستادم. از پست که زدم بیرون باز گرفتار همان شعر بودم. مدام میخواندماش. فکر کردم میسپارماش به دست کارمند پست و قبض رسید را میگذارم توی جیبم و دیگر خلاص. مثل کسی که رسالتش پایان یافته. ولی این طور نشد. مثل همان روز اول و نوزده روز بعدی که آمدند و رفتند باز گرفتار خواندنش بودم. بیشتر از زبان خودم میخواندمش اما گاهی جای شیوا بودم. از زبان او و حدس میزدم چه حسی خواهد داشت. میخواند و مثل من باورش میشد بهترین شعر عاشقانهی دنیاست. کاملترین و کوتاهترین کلماتی که میتوانست برای کسی گفته شود تا باور کند کسی گرفتارش شده است. گاهی خیال میکردم رفتهام در جمع هزار نفر مشتاق که با لبخند و دهانی باز نشسته بودند تا برایشان بخوانم و تمام که میشد تصویر زیبای دختری را داشتند که لایق آن کلمات شده و حسودیشان میشد و من راز سربستهام را ازهمه دریغ میکردم.
چند روز بعد بود که تلفن کرد. برای تشکر از کتابی که برایش فرستاده بودم و از شعری که لای کتاب بود و تقدیمش کرده بودم. گفت دلش میخواهد از زبان من بشنود. از این که میخواست چشمانش را ببندد و به آهنگ صدای من گوش کند گرم شدم. حتی کف دستم که همیشهی خدا سرد بود و همه به رویام می آوردند. گفتم پشت تلفن که نمیشود. و میدانستم چرا. میشد مثل ماهی مردهای که به تور بیفتد و بی هیچ تقلا و هیجانی بیرونش بکشی. اگر پیشم بود نگاهش میکردم و برایش میخواندم. و بعد سکوت میکردم و میگذاشتم انعکاس احساس کلمات مدام بین ما برود و برگردد و چیزی را ویران کند. آوارها که مینشست لبخندی میزدم و تمام. گفتم زحمت خواندنش با خودش و صبر کند تا روزی که میبینمش. گفت زحمتی نیست. اگر میتوانستم کلماتش را پس و پیش نخوانم نمیگفتم بهتان. راستی " کلماتی ناشده " یعنی چی؟!
شعر را برایش خواندم. هزار نفرِ مشتاق گم شدند و ماهیهای مرده بودند که همین طور دسته دسته بالا میآمدند.
سال 74 بود. دوران خدمتم را مي گذراندم. در بهداري روستاي حيدري. آنجايي كه با بي ميلي و از سر اجبار بين بد و بدتر انتخاب كرده بودم. قرار بود به منطقه اي در پشت كوه اردل بروم. مي گفتند تمام زمستان را بايد آنجا حبس باشم. برف جاده ها را مي بست و هيچ راهي نمي ماند جز ماندن و دل به خورشيد فروردين سپردن كه برف ها را آب كند. روستاي حيدري پيشنهادي بود كه بي تامل پذيرفتم، چه آنكه مي شد آخر هفته ها به خانه برگشت و زمستانش آنقدرها مهمان نواز نبود. اين انتخاب بد آن لحظه بود بي آن كه بدانم روزهاي شيرين و شفافي برايم مهيا كرده است. حسرت لحظه هاي ناب زيستن در آن روستا گريزگاه آشفتگي هاي گاه به گاه سالهاي بعدم شد.جايي كه زمان براي سرخوشي هايم سنگين و آرام مي گذشت.
بگذريم كه قصد واگويي آن لحظات را ندارم. چيزي كه هست و مرا واداشت ياد آن روزها بيفتم خواندن مطلبي از دكتر مهاجراني بود از يادآوري حاج آخوند روستايشان و شرح بزرگي و روشني اش. نمي دانم محرم بود يا رمضان. ماه هايي كه معمولاً يك روحاني مي فرستند به روستا جهت اجابت نيازهاي ديني روستاييان. آخوندي آمد و تمام شب ها بعد از نماز مهمان روستاييان بود و دست آخر هم دختري از همان روستا عقد كرد و رفت. آن روزها درگير خواندن قبض و بسط تئوريك شريعت دكتر سروش بودم. كتاب حجيمي كه كمتر از نيمي از آن را درك كردم و نيازمند حرف زدن با كسي بودم در باره ي آن. بر حسب اتفاق يك روز آخوند روستا را ديدم و صحبتي در گرفت و كتاب را به او سپردم به اميد آنكه هم صحبتم شود در مورد مباحث كتاب. كتاب را برد و فردايش پس فرستاد. نخوانده بودش چرا كه آنقدر حجيم بود كه روزها وقت بخواهد. نفهميدم نيازمند دانستنش ندانست يا نفهميدش يا مطالبش را خلاف شرع و دين ديده بود.هر چه بود ديگر نديدمش. كتاب سيار احكام، هر شب مهمان روستاييان بود و آخر موعد ماندن، دختري عقد كرد و با خود برد.
بخوابم و آرام
از شمال به جنوب.
یاخته های تنم را به دستانت
ردیف به ردیف
قرار کن.