|
شبانه ها
|
آقای میم خیلی دوست داشت دکتر شود.چند سالی گذشت تا اینکه دریافت کار سختی است.پس دلش خواست هنرمند یا نماینده مجلس باشد.وقتی آرزوهایش با خوصله کم و هوش پایینش وجهه مشترکی نیافت همه را کنار زد و احساس کرد اگر صاحب یک سوپر مارکت شود می تواند راضی باشد.این یکی سرمایه هم نیاز داشت،پس دور آن را هم خط کشید.یک روز به گونه ی کاملاً اتفاقی با یک نویسنده آشنا شد.این آشنایی چهار ساعت بیشتر طول نکشید،مجبور بود پیاده شود چون قطار به مقصد رسیدده بود.بنا بر این علاقمند شد و سعی کرد نویسنده ی بزرگی شود.چند تایی کتاب خرید.سرگذشت بعضی از نویسنده های بزرگ را خواند و بعد شروع کرد به نوشتن.شب ها دیر می خوابید و صبح ها دیر بیدار می شد.خانم الف می بایست دایم برایش چای می برد و آهسته در کنار دستش می گذاشت.آقای میم خانم الف را از خود می رنجاند. بهانه می گرفت و سرش داد می کشید.فکر می کرد درک نمی شود.اغلب این گونه بودند و او می بایست نویسنده می شد.خانم الف تحمل می کرد و مهربان بود و این اصلاً برای آقای میم خوب نبود.چند ماهی افسرده بود تا اینکه با یک دلقک سیرک آشنا شد.از آن پس آقای میم و خانم الف زندگی شان جور دیگری بود.هر دو خوشحال بودند.یک بچه آوردند و زندگی شان سرشار از شادی شد.