تبليغاتX
يكي بود يكي نبود
شبانه ها

  

     آقای میم خیلی دوست داشت دکتر شود.چند سالی گذشت تا اینکه دریافت کار سختی است.پس دلش خواست هنرمند یا نماینده مجلس باشد.وقتی آرزوهایش با خوصله کم و هوش پایینش وجهه مشترکی نیافت همه را کنار زد و احساس کرد اگر صاحب یک سوپر مارکت شود می تواند راضی باشد.این یکی سرمایه هم نیاز داشت،پس دور آن را هم خط کشید.یک روز به گونه ی کاملاً اتفاقی با یک نویسنده آشنا شد.این آشنایی چهار ساعت بیشتر طول نکشید،مجبور بود پیاده شود چون قطار به مقصد رسیدده بود.بنا بر این علاقمند شد و سعی کرد نویسنده ی بزرگی شود.چند تایی کتاب خرید.سرگذشت بعضی از نویسنده های بزرگ را خواند و بعد شروع کرد به نوشتن.شب ها دیر می خوابید و صبح ها دیر بیدار می شد.خانم الف می بایست دایم برایش چای می برد و آهسته در کنار دستش می گذاشت.آقای میم خانم الف را از خود می رنجاند. بهانه می گرفت و سرش داد می کشید.فکر می کرد درک نمی شود.اغلب این گونه بودند و او می بایست نویسنده می شد.خانم الف تحمل می کرد و مهربان بود و این اصلاً برای آقای میم خوب نبود.چند ماهی افسرده بود تا اینکه با یک دلقک سیرک آشنا شد.از آن پس آقای میم و خانم الف زندگی شان جور دیگری بود.هر دو خوشحال بودند.یک بچه آوردند و زندگی شان سرشار از شادی شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 1:12  توسط محمود  |