تبليغاتX
يكي بود يكي نبود
شبانه ها

      13 سال پیش سرباز بودم.در آن زمان طرحی بود برای فارغ التحصیلان پزشک و پیراپزشک که بتوانند مدت سربازیشان را در وزارت بهداشت بگذرانند.این طرح هم برای دولت و هم برای سربازان مزیت داشت.دولت از وجود نیروی کار متخصص ،بدون پرداخت حق الزحمه مکفی بهره می جست و سرباز از مقررات و فرهنگ حاکم بر پادگان و ... معاف می شد. من به عنوان تکنسین آزمایشگاه وارد روستایی شدم در مرز بین استان چهارمحال و اصفهان ، در روستایی دورافتاده و بدون امکانات. روز پیش مجالی شد دوباره برای تجدید خاطرات و دیدار دوستان قدیمی سری به آنجا بزنم.زندگی در آنجا برایم بسیار خاطره انگیز بود. به سبب دوری از مرکز مجبور بودم تنها آخر هفته به شهر بازگردم. سکونت در روستا و زندگی با مردمان اش آنقدر   تجربه ی گران بهایی بود که جذبه اش مرا در اوج جوانی و تنوع طلبی وامیداشت آنجا بمانم و قرار گیرم و با همه ی کمبود هایش کنار بیایم. وسیله ارتباطی ام با جهان ، یک تلوزیون 14 اینچ سیاه و سفید بود و یک مخابرات کوچک در ابتدای روستا که من در آن سوی دیگرش بودم. برای خواندن روزنامه می بایست یک هفته تحمل می کردم تا به شهر بازگردم.اوج هیجان وقتی بود که غروب در اتاق کوچک مخابرات  می نشستی تا نوبتت شود، شماره تلفنی می دادی و آقای فدایی راهنمایی ات می کرد به یکی از دو کاببین چوبی موجود تا بتوانی غم غربت و غروب و دوری را با گفتگویی بکاهی. حال 13 سال گذشته است.جاده ی روستا فرسوده تر و خانه های گلی آن پیر تر شده اند ولی تغییر شگرفی رخ داده بود. تلفن به خانه ها رفته و ساختمان مخابرات گرچه چشم انداز بیرونی اش همان بود اما درونش مزین به  کامپیوتر و اینترنت و ... شده بود و جوانی که می دانست چگونه می تواند هر زمانی که اراده کند به سادگی از لحظه های آن سوی اقیانوس ها نیز با خبر شود .وبلاگ بسازد و حرف هایش را از روستایی کوچک به داوری و مشاهده ی تمام جهان بگذارد.

    عصر ارتباطات و سازوکار دهکده ی جهانی عمق لایه های اجتماعی و فرهنگی و جغرافیایی انسان ها را تسخیر کرده و هیچ گریزی نیست از درک واقعیت موجود.

    بی شک اگر سال ها پیش می توانستم پشت کامپیوتر بنشینم و در یک لحظه متصل شوم به تمام دنیا مطمئن هستم دیگرغروب های روستای حیدری دلگیر نبود. و شادیِ ِ بودن  در کنار مردمان ساده و خوبش،هوای پاک و خانه های کاه گلی اش،چشم انداز بیابان و دریاچه ی دورش، زمستان های پر برفش، نشستن در کنارآتش های شبانه اش و تنهایی و خلوت و ساکتش هیچ گاه برایم کم رنگ      نمی شد.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/29ساعت 0:4  توسط محمود  | 

 وقتی می گویی "دوستت دارم "

 

پیش از آنکه چشمانم به اشک درافتد

        احساس می کنم چقدر زیبا شده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 18:36  توسط محمود  | 

     تصور كن بدوي با گام هاي بلند و در آخرين گام تا اراده نكرده اي به زمين نيايي. حتي اگر تجربه اش را در خواب داشته باشي رؤياي فراموش نشدني خواهد بود.

    شبي كه رؤياي شبانه ام رهايي از بند ثقل زمين بود هيچ تصور نمي كردم روزها و سال هاي بعد نيز بارها تكرارم شود. و هر بار پس از بيداري به دلتنگي عجيبي گرفتار شوم و ناگزير به گوشه اي پناه برم به پرداختن دوباره ي رؤيايش درذهن بي حضور ديگري. حتي اگر به تعبير رؤياهاي شبانه معتقد نباشي تكرار يك تصوير در طي سالها در خواب، واميداردت به دنبال حكمتي باشي كه جوابي باشدت.

    به گمانم آمد نشان از نيروي مضاعفي در پاهايم باشد كه غافل مانده و مي بايست به گونه اي كشف شود. به همين خاطر دوبار در تاريكي شب در كوچه اي خلوت همان كردم كه به خواب ديده بودم. پاهايم بسيار زودتر از آنكه مي بايست ، به زمين نشست. بسيار زودتر از دوران نوجواني ام. بسيار زودتر از آنكه بخواهي فكر كني از زمين بلند شده اي. در اسارت زمين واميداردت خيال رهايي را عزيز داري، كه تنها به خواب نيز اگر باشد  آرزو مي كني تكراري باشد برایش.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/08ساعت 1:50  توسط محمود  |