|
شبانه ها
|
آبی آسمان، آبی تیره آسمان شامگاه، بی انتها، اندازه ی دوست داشتن. چشم فرو بندی و رها شوی. بی انتها. بی انتها.
بی چگونگی، بی سبب، دلتنگی خاکستری. چونان غبار تمامی شهرها، نشسته بر سبزینه برگ. می نشینی و نفس می کشی به درد.
سی، چهل، هفت هزار سال دعا. بودنت برای هر چیز. زنده ماندن. دست می گیری به آسمان به التماس.
دیوار، زندانی ابد، چشم دوخته ای به در، به آسمان ، به روییدن دانه از خاک، به انتظار هرچه نشان از تو باشد. به آمدن. به دیدار.
به روزگار انقلاب 7 ساله بودم. شهر کوچک مان آنقدرها پیشرو انقلاب نبود لیکن به میزانی تأثیر گرفته بود که بتوانم شاهد تظاهرات و احساسات انقلابی مردم در روزهای پایانی انقلاب باشم.آن روزها گذشتند و روزهای بسیار دیگر. و حالا پسرم 7 ساله شده و کنجکاوی وامیداردش از پدر بخواهد جواب پرسشش را ،که مگر شاه چه کرده بود؟ مردم چرا از او متنفر بودند؟
آن روزها گذشتند و روزهای بسیار دیگر. سنگین و سبک.سبک به جهت ماهیت گذرنده ی زمان و سنگین به دلیل تحمل مشکلات و مصائب و دردهای بسیار.تحمل روزهای سخت زمستان 57، روزهایی که مردم برای گرفتن گالنی نفت روزها در صف بودند تا سرمای زمستان را به سلامت عبور کنند. و روزهای بعد که کمبود مایحتاج اولیه شامل خوراک و پوشاک و دارو و صدها چیز دیگر پدیدار گشت و مردم را به خود مشغول نمود.ولی آنچنان شور انقلابی و رسیدن به مدینه آرمانی در دلها نشسته بود که همه چیز تحمل پذیر می نمود.
روزها و سال های بعد واژه های جنگ، دشمن، آتش، بمب ، دشمن، خمپاره، ترس هواپیما، دشمن، تجاوز، صدام، موشک، خاموشی، دشمن، شهید، مجروح، مفقود، بسیج، کوپن، جبهه، حمله، اسارت، دشمن، دشمن، دشمن،... واژه های معمول و تکرار پذیر هر روزینه مردم شدند.سال ها. و مردم زندگی کردند. تحمل. چرا که در دل روزهای خوبی آرزو داشتند و وامدار شور انقلابی شان.
روزهای بسیاری گذشت و همچنان آدم های بسیاری متولد شدند و بسیاری درگذشتند.و آنانی که به دنیا بودند روزهای خوب را در آرزو محصور کردند و به تلاششان برای زنده ماندن افزودند.
تصور روان و روح کودکانی که 27 سال با هراس دشمن به خواب رفتند و با تصور گرفتار شدن برخاستند دردناک است.کودکانی که روزها شاهد انفجار بمب و موشک و مین بودند از هوا و زمین و پس از جنگ شنونده ی هر روزی توهم هجوم دشمنانی تازه با انواع سلاح های فرهنگی و آتشین و ...
روزهای زیادی گذشتند و این روزها فشار ها بر مردم سنگین تر شده .وحشت از جنگی دیگر ، تحریم و تورم افسارگسیخته و ...
مردم انقلابی آن سال های دور تاوان آرزوی خویش پرداختند و نیز ارثیه فرزندانشان کرده اند.ازاین روست که حق می بینند از پدرانشان بپرسند: مگر شاه چه کرده بود؟؟
نمی دانم.به گمانم شب بود.خوب که فکرش را می کنم می بینم شب بوده که دیدمش.قبل از آمدنش ماه کامل را درآسمان دیده بودم.شاید حکمتی بوده.بشارتی،چیزی.می دانم اگر ماه کامل را در آسمان دیده باشی و قرار باشد صد اتفاق جورواجور بیفتد ، بی شک همه خوش یمن اند.این را بارها گفته ام. به کی اش را نمی دانم .شاید به خودم.شاید به تو. نه، به تو نگفته بودم.فراموش کردم که نبودی آن وقت ها. حالا می گویم.هر چند شاید تا به حال خودت کشف کرده باشی. داشتم می گفتم. بله شب بود.یک شب زمستانی.ماهش را نمی دانم.زمستانش در خاطرم هست. سردم بود.نشسته بودم کنار کتاب های دست دومی که پهن شده بودند کنار پیاده رو.بیشترشان کتاب های خودم بود و بقیه را دست به دست خریده بودم.آنهایی هم که مال خودم بود چند تایی را نخوانده آورده بودم.اول بارکفش هایش را دیدم. مردانه زنانه اش را نمی شد فهمید. بیشتر به پسر های جوان می خورد.سرکه بالا آوردم تازه فهمیدم خانم است.نگاه می کرد.نه به من، به کتاب ها. وقتی راه افتاد برود تازه متوجه من شد.پرسید کتاب "داستان یک پروانه " را کجا می تواند پیدا کند. داشتمش.ازآن کتاب هایی بود که برای خودم نگه داشته بودم. دوستش داشتم. گفتم می آورمش. امانی، خواندید برش گردانید.فردا شبش آمد.شبی دیگر پس داد. کتاب های دیگری هم بود. روزهای بعد.امانی،فروشی. جمعه بازارکتاب هرهفته می آمد. نمی شناختمش. به نظر آدم خوبی می آمد.مرا هم نمی شناخت. این جوری بهتر بود.اگر حرفی می زدم و مناسب نبود می شنید و می رفت و بعد هیچ کدام را به یاد نمی آورد.نه من را و نه حرف هایم را.می خواستم حرف بزنم.از چیزهایی که فقط می شود به غریبه ها گفت.از مگو ها. گفتم. از گرم شدن انگشت های پاهایم باید می فهمیدم که شنیده است و دوباره برمی گردد. می ترسیدم. می خواستم دوباره برگردد و باز حرف هایم را بشنود. کتاب که می دادمش خودم را هم از حرف سبک می کردم. حال خوبی بود. می گفتم. حتی حرف هایی که سالها بود فراموششان کرده بودم و داشتند یک گوشه ذهنم خاک می خوردند.تمام زمستانم گرم بود. بهار که شد دلشوره داشتم. کم کم نگران می شدم. نگران شدم. می خواستم یک نفر بیاید و دوباره حرف هایم را بشنود.چیز هایی را که نمی شد به آن خانم گفت. یک غریبه. داشت سینه ام را پر می کرد.حجمش زیاد شده بود.گاهی می آمد بالا و نفس تنگی ام می گرفت.روزها منتظر یک جفت پا بودم که بیاید بایستد روبرویم و کتاب هایم را ورنداز کند و حس کنم که حرف می شنود.حرف هایم را می شنود.