|
شبانه ها
|
اول: ازآنجا که هنر از هزاران سال پیش که غارها مامن انسان ها بوده تا عصر حاضر که عصر تکنولوژی و مدرنیته است همواره در کنار انسان ها و در خدمت آنان بوده و حس زیبایی شناختی آنان را ارضاء می نموده ،شایسته است که بیش از پیش به آن پرداخته و اهمیت آن شناسانده شود.
دوم: حفظ و نگهداری میراث فرهنگی که از گذشته به جا مانده و به نوعی شناسنامه و هویت انسان ها به شمار می رود ضروری است، تا در پرتو آن انسانها در حال و آینده به مطالعه گذشتگان و سیر تحول فکری و فرهنگی پدرانشان پرداخته و هویت باز یافته را پشتوانه آینده خویش سازند. از این رو سعی در شناخت ماهیت آثار، آسیب های موجود و پرداختن به چگونگی حل مشکلات آنان ضروری است، تا علاوه بر ایجاد انگیزه برای عامه مردم و فرهنگ سازی در جهت حفظ آثار در رفع مشکلات تکنیکی حفاظت و ارتقاء بینش برخورد با آثار موثر واقع گردد.
سوم: در ایران یک ملیون و 200 هزار اثر باستانی و تاریخی وجود دارد که تنها 20 هزار آنان در فهرست آثار ملی به ثبت رسیده است.(به نقل از رییس پژوهشکده باستان شناسی)
یک کلاغ
بر درختی دور دست
دست نیافته
بلند
تا بگردد دلم و هیچ نیابد
باز و بگردد دلم و هیچ نیابد
و هیچ نیابد دلم و باز
بگردد.
دوران تعیین سرنوشت یک کشور توسط احساسات و شعار دادن سپری شده است.این را برخی از سیاستمداران و زمامداران کشور دریافته اند.درک این مهم جز با پرداخت هزینه های بسیار به دست نیامده و بنابراین باید بسیار پاس داشته شود.
انتشار نامه امام به سران وقت حکومت از طرف هاشمی رفسنجانی ،مبنی بر دلایل قبول آتش بس جنگ 8 ساله،صرف نظر از تدبیر بازی در عرصه شطرنج قدرت و سیاست که رقبا در پیش کشیده اند پیام مهم دیگری نیز در بر دارد.و آن خویشتن داری و بر حذر داشتن خود از ورود به جنگی دیگر است.جنگی که این بار نه تنها تکرار فجایع و آسیب های جنگ 8 ساله را در پی دارد بلکه خطر فروپاشی سیاسی و تجزیه جغرافیایی سیاسی کشور را نیز نشانه می رود.چرخش بر مدار خشونت و جنگ برای کسب قدرت و باقی ماندن در آن نتیجه ی تفکر گروهی در ایران است که باید مهار گردد.گروهی که اینک انتشار این نامه را خود شیرینی برای دشمن می داند و دانستن را بر نمی تابد.
انتشار این نامه اگر چه بازی قدرت است و رو کردن کارت های برنده برای عده ای لیکن به فال نیک می گیریم. از آن رو که بدانیم و به قضاوت بنشینیم و آینده را آنگونه که می خواهیم رقم زنیم.
متن نامه امام خميني به مسئولان کشوري و لشکري در سال 1367 به شرح ذيل است.
بسم الله الرحمن الرحيم
با ياري خداوند متعال و با سلام و صلوات به انبياء بزرگوار الهي و ائمه معصومين صلوات عليهم اجعمين حال كه مسئولان نظامي ما اعم از ارتش و سپاه كه خبرگان جنگ ميباشند، صريحاً اعتراف ميكنند كه ارتش اسلام به اين زوديها هيچ پيروزي به دست نخواهند آورد و نظر به اين كه مسئولان دلسوز نظامي و سياسي نظام جمهوري اسلامي از اين پس جنگ را به هيچ وجه به صلاح كشور نميدانند و با قاطعيت ميگويند كه يك دهم سلاحهايي را كه استكبار شرق و غرب در اختيار صدام گذاردهاند به هيچ وجه و با هيچ قيمتي نميشود در جهان تهيه كرد و با توجه به نامه تكان دهنده فرمانده سپاه پاسداران كه يكي از دهها گزارش نظامي سياسي است كه بعد از شكستهاي اخير به اينجانب رسيده و به اعتراف جانشيني فرمانده كل نيروهاي مسلح،فرمانده سپاه يكي از معدود فرماندهاني است كه در صورت تهيه مايحتاج جنگ معتقد به ادامه جنگ ميباشد و با توجه به استفاده گسترده دشمن از سلاحهاي شيميايي و نبود وسائل خنثي كننده آن، اينجانب با آتش بس موافقت مينمايم و براي روشن شدن در مورد اتخاذ اين تصميم تلخ به نكاتي از نامه فرمانده سپاه كه در تاريخ 2/4/67 نگاشته است اشاره ميشود، فرمانده مزبور نوشته است تا پنج سال ديگر ما هيچ پيروزي نداريم، ممكن است در صورت داشتن وسائلي كه در طول پنج سال به دست ميآوريم قدرت عمليات انهدامي و يا مقابله به مثل را داشته باشيم و بعد از پايان سال 71 اگر ما داراي 350 تيپ پياده و 2500 تانك و 3000 توپ و 300هواپيماي جنگي و 300 هليكوپتر ...كه از ضرورتهاي جنگ در آن موقع است - داشته باشيم ميتوان گفت به اميد خدا بتوانيم عمليات آفندي داشته باشيم. وي ميگويد قابل ذكر است كه بايد توسعه نيروي سپاه به هفت برابر و ارتش به دو برابر و نيم افزايش پيدا كند، او آورده است البته آمريكا را هم بايد از خليج فارس بيرون كنيم والا موفق نخواهيم بود. اين فرمانده مهمترين قسمت موفقيت طرح خود را تهيه به موقع بودجه و امكانات دانسته است و آورده است كه بعيد به نظر ميرسد دولت و ستاد فرماندهي كل قوا بتوانند به تعهد عمل كنند. البته با ذكر اين مطالب ميگويد بايد باز هم جنگيد كه اين ديگر شعاري بيش نيست. آقاي نخست وزير از قول وزراي اقتصاد و بودجه وضع مالي نظام را زير صفر اعلام كردهاند، مسئولان جنگ ميگويند تنها سلاحهائي را كه در شكستهاي اخير از دست دادهايم به اندازه تمام بودجهاي است كه براي سپاه و ارتش در سال جاري در نظر گرفته شده بود. مسئولان سياسي ميگويند از آنجا كه مردم فهميدهاند پيروزي سريعي به دست نميآيد شوق رفتن به جبهه در آنها كم شده است. شما عزيزان از هر كس بهتر ميدانيد كه اين تصميم براي من چون زهر كشنده است ولي راضي به رضاي خداوند متعال هستم و براي صيانت از دين او و حفاظت از جمهوري اسلامي اگر آبروئي داشته باشم خرج ميكنم، خداوندا ما براي دين تو قيام كرديم و براي دين تو جنگيديم و براي حفظ دين تو آتش بس را قبول ميكنيم.
خداوندا تو خود شاهدي كه ما لحظهاي با آمريكا و شوروي و تمام قدرتهاي جهان سرسازش نداريم و سازش با ابرقدرتها و قدرتها را پشت كردن به اصول اسلامي خود ميدانيم. خداوندا در جهان شرك و كفر و نفاق در جهان پول و قدرت و حيله و دوروئي ما غريبيم، تو خود ياريمان كن. خداوندا در هميشه تاريخ وقتي انبياء و اوليا و علماء تصميم گرفته اند مصلح جامعه گردند و علم و عمل را در هم آميزند و جامعهاي دور از فساد و تباهي تشكيل دهند با مخالفتهاي ابوجهلها و ابوسفيانهاي زمان خود مواجه شدهاند.
خداوندا، ما فرزندان اسلام و انقلابمان را براي رضاي تو قرباني كرديم غير از تو هيچكس را نداريم ما را براي اجراي فرامين و قوانين خود ياري فرما، خداوند از تو ميخواهم تا هر چه زودتر شهادت را نصيبم فرمائي. گفتم جلسهاي تشكيل گردد آتش بس را به مردم تفهيم نمايند. مواظف باشيد ممكن است افراد داغ و تند با شعارهاي انقلابي شما را از آنچه صلاح اسلام است دور كنند، صريحا ميگويم بايد تمام همتتان در توجيه اين كار باشد. قدمي انحرافي حرام است و موجب عكس العمل ميشود. شما ميدانيد كه مسئولان رده بالاي نظام با چشمي خونبار و قلبي مالامال از عشق به اسلام و ميهن اسلاميمان چنين تصميمي گرفتهاند خدا را در نظر بگيريد و هر چه اتفاق ميافتد از دوست بدانيد، و السلام علينا و علي عباد الله الصالحين.
روحالله الموسوي الخميني
شنبه 25/تير/67
از اینکه آمده پشیمان بود.می خواست برگردد. تحمل نداشت چشم انتظار بماند. برنگشت.می خواست ببیندش. "باید بایستم تا بیاید، امانتی اش را بدهم دستش و خداحافظ."
می بایست بسته کوچکی که شب پیش مراد با وسواس پیچیده بودش و صد بار تا اینجا سفارس اش کرده بود را می داد و می رفت. "می مانم. گیرم که مراد پای شکسته را بهانه کرده و مرا فرستاده باشد پی آوردن خبری از او. گیرم که هدیه باشد یا نوشته های شبانه ی مراد که از سر دلتنگی اش بوده. چه فرق می کند می گویم بفرمایید. می دهم اش و می روم."
مراد گفته بودش منتظر چه کسی باید باشد.همه را مو به مو.حتی رنگ موهایش را که لابد حالا زیر روسری اش پنهان است و به کار نگاه صادق نمی آمد. حالا بماند چند باری که مراد دیده بودش موهایش در تاریکی بوده و خیالش را واگو کرده به صادق.
یک ساعتی که ایستاد روبروی کوچه هر زنی که درآمده بود همه ی نشانی ها را از یاد برده و پنداشته بود "مهتاب" است و دنبالش رفته بود با چشم و تا قلبش دوباره آرام نکرده بر نگشته بود. چه باید می گفت و می رفت؟ می گویم" خانم این مال شماست پیش من جا مانده.خیال کردم هول برتان دارد گم اش کرده باشید." حتی اگر خانم بد و بیراه نثارش نکند و تنها به تحیر نگاهی بیندازدش چگونه می توانست توضیح دهد چرا امانتی خانمی که هرگز ندیده بودش پیش او جا مانده است؟!! صادق به دهانش گذاشته بود چه بگوید. می گویم" آن شبی که دیدمتان.همان شبی که موهایتان با شب قاطی بود و مرزی نداشت.همان شبی که پیراهن گلی تن تان بود جا گذاشته و رفته بودید ."بگذار هر چه می خواهد فکر کند کدام شب بوده. اصلا بوده یا نبوده است.
بی شک خودش بود این بار. مراد بی پدر با آن خنگی باید ساعت ها زل زده باشد به خانم تا توانسته صورتش را مو به مو به خاطر بسپارد و تصویرش را واگو کند به صادق.
- مهتاب خانم؟
- بله ،بفرمایید.
صادق معلق شد میان چشم های مهتاب و زمین.میان گریز و ماندن. میان گفتن و میان خاموشی. دستش جلو آمد. بسته را داده و پشت پیچ کوچه گم شده بود. بی حرف. کاش مانده بود و چیزی می گفت. "کاش می ماندم و چیزی می گفتم."
از اینکه رفته پشیمان بود.می خواست بر گردد. تحمل نداشت. نگاهش به پیچ کوچه بازگشت.پاهایش سست بود. نشست.