|
شبانه ها
|
هنوز تمام حروف الفبا را در کلاس اول نخوانده بودیم که روزها ار حیاط مدرسه شاهد تظاهرات مردمی می شدیم که "مرگ بر شاه" شاه بیت شعارهای آنان بود.اسم مدرسه مان را به خاطر نمی آورم ولی نیک به یاد می آورم وقتی خمینی آمد و مادرم عکس کوچکش را بر سینه ی مان سنجاق می کرد و مدام در گوش مان می خواند که در جواب پرسش احتمالی دیگران بگوییم خمینی بهتر است از شاه ،اسم مدرسه مان مصدق شد. آن روزگار مردم انقلابی،مصدق را گرامی داشتند. بسیار. آن گونه که شایسته اش بود . اما دیری نپایید که اسم خیابان ها ،ساختمان ها و ... که به نام دکتر مصدق مزین بود به کاشانی مبدل گشت و مدرسه ی مان نیز استثنا نبود.و ما شدیم کلاس اول مدرسه ی کاشانی. معلم ورزش مان که چندی قبل نام مصدق را با شماره ی ورزشی بر پشت لباس ورزشی مان نوشته بود آن را خط زد و اما هیچگاه کاشانی اش نکرد. و یادش گرامی.
شاید آن چنان که شایسته و سزاوار سال های زندگی ام باشد و لیاقت بزرگانی چون مصدق،همتم نبوده است که آنان را بشناسم وبی شک کوتاهی کرده ام،ولی بازی شگرف سیاست و روزگار را نیک دریافته ام. مصدق ی که به زعم اهل دانش و فرهنگ و سیاست از جمله معدود رجالی بود که ایران همیشه وام دار اوست در روزگار خودش قربانی اش می کنند و انگ خیانت و بی دینی اش می زنند و در دوران پس از انقلاب نیزنزد دستگاه حکومت جایگاهی نمی یابد و وجودش بر نمی تابند. همان کسانی که ادامه اش را پس از مرگش بریده می خواهند در زمان لازم دم از کودتای آمریکا بر علیه دولت مردمی می زنند،آنانی که سالیانی دراز کوشیدند افتخار ملی شدن صنعت نفت را به نام خود و هم فکران خود رقم بزنند به وقت مقتضی دولت آن روز را به دولت امروز گره می زنند و انرژی هسته ای را همانند نفت پر بها می انگارند و سزاوار حمایت های بی دریغ مردمی.
دریغ داشتن خود از دانستن مصدق ودولتش و کودتای 28 مرداد نه سزاوار آن بزرگ مرد است و نه شایسته ی حس حقیقت جویی مان. امید است این کوتاهی عمر کوتاهی باشدش.
گریزی نیست.
دانستن اینکه نسل حال متأثر از نسل های گذشته است چندان سخت نمی نماید.نه این زمان،که در تمام دوران. نه اینجا،که هر کجای این زمین. کم و بیش،آن گونه که نسلی سرسپرده ی نسل قبل خود می شود و دیگری از آن بهره برداشته و حرف خویش می برد.و درست تر آنکه تاریخ بدانیم و حقیقت به ارث رسیده را پاس داریم (از آن گونه که هست) و فرجام، به زعم خویش دنیایمان را بسازیم. نسل حال وظیفه دارد ارزشهای پدران شان را پاس دارد و نسل پیشین مجال آن دهد که فرزندان آن گونه که می پسندند به تبیین ارزش هایشان بپردازند.
حاتمی کیا پس از" آژانس شیشه ای"،"ارتفاع پست"،"موج مرده" و" به رنگ ارغوان" که به بازگویی دوران پس از جنگ پرداخته،حرف نا تمام خود را در قالب "به نام پدر"ریخته تا ادای دینی کرده باشد از آنچه که احساس می کند به مردمی که مانند او روزهای سختی گذرانده و به فرزندان شان که تداوم آنانند.
جنگ واقعیتی انکار نا پذیر است و ناگزیر. همان گونه که کاوش حبیبه با یافتن پیکان فلزی تاریخی آغاز می شود و پدر واقعیتش را می پذیرد و می خواهد که از آن در جهت سازندگی بهره گیرد.(قرار دادن سنگ معدن سبز بر روی پیکان).جنگ در هر صورتی فاجعه است.چه آنکه متجاوز باشی و یا در جایگاه مدافع و دفاع ارزشمند از تمامیت وجود. فاجعه است چرا که نسلی مستقیم نابود می شود وفرزندانشان و فرزندان فرزندان شان و نسل های بعدی نیز غیر مستقیم متضرر می شوند. بی آنکه بخواهند. چنانچه در فیلم نیز تداوم این آسیب با تلفیق تصویر پای قطع شده ی دختر (نسل دوم)با صدای تولد نوزادی(نسل سوم) در جوار وجود پدر(نسل اول) به خوبی بیان می شود.
اگر پدران به حق مصمم بودند که عصیان کنند و زندگی را به ایده های خویش نزدیک سازند ،فرزندان شان نیز محق هستند زندگی و دنیایشان را آنگونه که حق می دانند و می پسندند بیارایند.همان گونه که حبیبه بر پدر می شورد که چرا برای ادامه ی راه زندگی و حیات کسی از خود او پرسشی نمی کند و امضاء نمی طلبد،با وجودی که پدر را در تمام لحظات در کنار خود می خواهد. چرا که می خواهد با پشتوانه او خود انتخاب گر باشد.
به نام پدر حدیث عصیان است.عصیان بر خواسته ها و ارزشهای تحمیل شده،عصیان بر انتخاب از پیش صورت گرفته.
هستی از کوچک ترین تا بزرگ ترین جزء آن برای بقا سزاوار نظمی پیچیده است.و این نظم شامل اجزاء در درون خود و همچنین در ارتباط با یکدیگر است.پدیده هایی که ما می شناسیم و یا بی نهایت ناشناخته ها مشمول این حکم قطعی اند.
دانستن این مطلب زیرکی خاصی نمی طلبد لیکن آنچه نیازمند تفکر بیشتر و کاوش هوشمندانه است پی بردن به این نکته خواهد بود که این نظم بزرگ هستی در برابر خلل های وارده واکنش نشان داده و مقاومت می کند. و این راز ماندگاری اش است.
بسیار ساده لوحانه است پنداشتن آنکه اگر گوشه ای از گردونه ی منظم آفرینش مورد تعرض واقع شود واکنشی از دیگر سوی پدیدار نگردد.هرچند در ظاهر هیچ ارتباطی بین آنان نتوان قایل شد.
قرار گرفتن در چرخه ی نظم که خود نیز جزعی از آن هستیم هر چند بسیار بسیار سودمند و امکان آفرین است لیکن هوشیاری عظیمی می طلبد که برای موجودیت خویش با آن هماهنگ گردیم.
زمان هم می گذرد
زمان زیادی گذشته است
.
.
.
باشد
هر چه تو بگویی
صد سال زمان درازی است.می شود ده ها بار درخت کاشت و میوه اش را چید. می شود پدر بزرگ ها را به خاک سپرد و نوه هایشان را به افتادگی رساند.و زمان آنقدر هست که رود خانه های جوان بسترشان را فراخ و هموارتر کنند و باد و باران به کوه های سخت فخر بفروشند بر توان شان. ولی گویاآن مایه نبوده است که انقلاب مشروطه ی مردم ایران را پس از یک قرن به بار بنشاند و این خود حکایتی است از عجایب روزگار.
مردمی که روزگاری اراده کردند قدرت بی حساب را مشروط کنند و صاحبان آن را پاسخگو در برابر قانون و به نوعی طالب آزادی بودند و آن را می جستند و شعارش را می دادند،اکنون پس از سال های بسیار نیز خواهان همان حقوق نخستین شان هستند. بی کم و کاست.و هر چند به نظر می رسد اراده ی ملت بر قانون و محدود کردن قدرت افاقه کرده و نیز پادشاهی در کار نیست لیکن حقیقت آن است که هنوز جرای قانون ،پاسخگویی قدرت و آزادی خواسته های اصلی و معطل مانده ی آنان است.
گویی در همان نقطه ایم که سالیانی دور پدران مان.
سوم مرداد ششمین سالگرد درگذشت احمد شاملو ،بزرگ شاعر ایران بود.بزرگ مردی که بیشتر از آنی که آبروی شعر ایران باشد،اعتبار انسانیت بود.انسانی بزرگ و به غایت سربلند.
شاملو در طول حیاتش همیشه مغضوب انسان های کوچک بسیاری بود همان گونه که بعد از مرگش. آنانی که جریان حیات او را بعد از مرگش نیز بر نمی تافتند و در تلاش همیشگی اند تا او را محکوم به فنا نمایند.
کلمه در نزد شاملو ابزاری بود تا زندگی را شاعری کند،مرگ را ،انسانیت و بزرگی را،تلاش و مبارزه را و آزادی و عشق را. و کمتر شاعری یافت شده که همه را به کمال پرداخته باشد که او.و این راز عداوت کوچکان با اوست. چرا که انسانیت و عشق را در جوار مبارزه و آزادی می یافت، و مرگ را زاده شدن به هیات پر شکوه انسان می پنداشت. کتاب های درسی مان تهی از نام و شعر اوست چنانچه رسانه های دولتی.چرا که شعر او شعر بیداری و مبارزه است،شعرعشق و آزادی و مقاومت و از این رو تحملش سخت گران است. احساس نهفته در شعر او انسان را به جنبش وا می دارد و این گونه است که کوته نظران امتداد حضورش را نیز پس از مرگش بر نمی تابند تا آنجا که بارها سنگ مزارش را شکستند تا به زعم خود او را به محاق فراموشی سپرند. و دریغا تلاشی بس بیهوده.
شاملو شعر را زندگی کرد و شاعر انسانیت بود و انسانی شاعر.و می گویند بعد از حافظ او آبروی شعر فارسی است. و بی شک این گونه است. یادش گرامی.
"دهان ات را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت می دارم.
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست ،نازنین
و عشق را کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند.
به اندیشه خطر مکن.
روزگار غریبی ست ،نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند
بر گذر گاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست،نازنین
ابلیس پیروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد"
(احمد شاملو، از کتاب: ترانه های کوچک غربت،1358)
"...
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان انده گین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل،توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غم ناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.
انسان
دشواری ی وظیفه است.
..."
( شاملو، از کتاب:در آستانه،1371)
چند روز پیش در سی امین اجلاس کمیته ی میراث جهانی در کشور لیتوانی "کتیبه ی بیستون" (بزرگ ترین کتیبه ی تاریخی که داریوش را به عنوان یکی از نخستین مورخان تاریخ معرفی می کند) به عنوان هشتمین اثر جهانی ایران ثبت گردید. از این رو مشتاقم این اتفاق زیبا را به مردم کشورم تبریک بگویم و در حالیکه هنوز این کتیبه ی ارزشمند فاقد سایبانی است که آن را از گزند باد و باران و آفتاب محافظت نماید اهتمام به حفظ این اثر ارزشمند جهانی را آرزومندم.
بیستون پیام استواری و پیروزی ملت ایران در یک مقطع تاریخی است. در این کتیبه گفته ای از داریوش کبیر به سه زبان فارسی باستان،عیلامی جدید،و بابلی (اکدی) نوشته شده است.که شاید یکی از بزرگ ترین کتیبه های بجا مانده از دنیای باستان باشد که کشف رمز کتیبه های آن زمینه ی کشف رمز و قرائت بسیاری از متون را محقق ساخت است.
در بیستون آثاری از دوران مختلف بجا مانده است: غاری از دوران پیش از تاریخ ، بقایای یک معبد از دوره ی ماد، کتیبه ی داریوش اول ،مجسمه ی هرکول از دوره ی اشکانی،بقایای بنای ساسانی، کاروانسرای ایلخانی،نقش برجسته بلاش و پلی از دوره ی صفوی. کهن ترین نقش برجسته در وصف سلطنت داریوش ،صحنه ی پیروزی اوست که بر بدنه ی قائم کوه بیستون کنده کاری شده است. در این صحنه هیکل داریوش به اندازه ی طبیعی در حال چیره شدن بر مدعیان سلطنتش که پس از درگذشت کامبیز سر به شورش برداشته بودند نشان داده شده است در حالیکه ایزد اهورامزدا درون حلقه بالدار خود بالای سرشان در پرواز است.
