|
شبانه ها
|
روزهای زیادی باید می گذشت تا داود بفهمد چه کاری کرده است. روزهای زیادی .شاید سال ها. و حالا گذشته بود و خوب می دانست کاری کرده است که در توانش نبوده با این حال انجامش داده و هیچ وقت نفهمید چگونه آن لحظات را تاب آورده و از هم نپاشیده است. از هیجان ،ترس،شرم،آرزو،دلشوره،تردید،تردید،ناچاری،ناچاری،ناچاری. و شاید اگر میدانست شیوا خیلی پیشترها نگاهش را خوانده است این گونه بی تاب نمی بود که بود . تنها یک لحظه ی کوتاه کافی بود که ذره ای به ناگزیری افزوده و از تردید کاسته شود تا گرمی دست شیوا را در سرانگشتش حس کند در یک روز سرد زمستانی و اینگونه شد. و تنها یک لحظه ی کوتاه بسنده بود تا حس کند دنیا ساکن شده و هیچ جنبشی در کار نیست، هیچ صدایی نیست، قلبش باز ایستاده و سراسر بدنش به سردی نشسته و خدا هیچ کلمه ای نیافریده است. هیچ کلمه ای.
چهره ی عباس معروفی را اگرچه تا امروز ندیده ولی نام و کارهایش را از سالها پیش خوانده بودم. سالها پیش که مجله ی ارزشمند "گردون" را در می آورد و منتشر می کرد.و امروز به برکت ماهواره و ملزومات دهکده ی جهانی دیدارش در صفحه ی تلویزیون حاصل شد و شنیدن حرفهایش در مورد فرار مغزها.سخنانش از سر دلتنگی و درد بود که نکات شنیدنی بسیار داشت.از جمله اینکه می گفت(نقل به مضمون): "چندین بار گفته و نوشته بودم سالها پیش در مجله ی گردون که سه دسته افراد در هیچ شرایطی نباید ترک وطن کنند : پزشکان ،آموزگاران و هنرمندان. و اینک می دانم روزی جامعه مرا به استناد این سخنم بازخواست خواهد کرد. و حال پس از ده سال دوری از وطن هر روز از خود می پرسم من اینجا چکار می کنم؟ " و بعد شرح داد چگونه " موریس کاپیتورن " نماینده ی حقوق بشر سازمان ملل در دفتر کارش به او توصیه ی اکید کرده برای حفظ جانش در ایران نماند و هم او کمکش کرده است از دولت پاسپورتش را بگیرد و در فاصله ی چند روز ترک وطن کند. و یا اینکه اشاره می کردبه اهمیت داشتن اشیاء تاریخی برای دولت و ملت یک سرزمین تا حد وضع قوانین و بگیر و ببندهای بسیار که به حق نیز می باشد ولی بی اهمیت بودن اندیشه و ذخیره های معنوی و جان و وجود هنرمندان و فرهیختگان در ایران تا آنجا که از دست رفتنشان به اندازه ی خروج یک کوزه ی گلین تاسفی به بار نمی آورد.و دلتنگ بود از اینکه اگر نمره نویسندگی اش در تهران 100 بوده در اینجا (آلمان) شده است 2 چرا که در جایگاه خودش قرار ندارد و گزیری نمانده است.
دلتنگی هایش را پاس میداریم که دلتنگی ماست.
یونسکو به مناسبت هشتصدمین سال تولد مولانا و به اعتبار و ارزش بالای اندیشه ی ایشان امسال را به نام او نامگذاری کرده و این برای تمام انسانها و بخصوص ایرانیان و فارسی زبانان مایه ی مباهات و خرسندی است.قدر نهادن به ارزشهای انسانی و میراث معنوی و تفکر و احساس در روزگارانی که انسانها احتیاج بیشتری به معنویت و اخلاق دارند بسی مغتنم و عزیز است.
در این رابطه به دو مورد اشاره می کنم که اولی تاًسف بار است و دومی امیدوار کننده.اول اینکه در تعلق داشتن میراث انسانها به همه ی مردمان شکی وجود ندارد لیکن جای تاًسف است که متولی جشن سالروز تولد مولانا کشورهای افغانستان ،ترکیه و مصر باشند و ما هیچ نقشی نداشته باشیم.این کشورها در پی اعلام آمادگی به یونسکو از طرف آن سازمان به عنوان کشورهای برگزار کننده ی این بزرگداشت به رسمیت شناخته شده اند و ما اینک نظاره گر صرف خواهیم بود. و اما مطلب امیدوار کننده اینکه زهی سعادت که مقبرهای حافظ و سعدی و فردوسی و بسیاری دیگر از اندیشمندان و دانشمندان ایرانی در محدوده ی مرزهای جغرافیایی کشورمان قرار دارند و ما می توانیم فعلاً خیالمان از بابت آنها راحت باشد و کماکان به دست فراموشیشان بسپاریم.