تبليغاتX
يكي بود يكي نبود
شبانه ها

دی ماه  

                 دی ماه در ایران کهن چهار جشن در بر داشت. نخستین روز ماه دی ، روزهای هشتم ، پانزدهم و بیست و سوم (سه روزی که نام ماه و نام روز یکی بود). امروزه از این چهار جشن تنها شب نخستین روز دی ماه یا " شب یلدا"  را جشن می گیرند. یعنی آخرین شب پاییز ، نخستین شب زمستان ، پایان قوس و درازترین شب سال.

                 واژه ی " یلدا " سریانی و به معنی ولادت است. ولادت خورشید (مهر و میترا). بنا بر باور پیشینیان در پایان این دراز شب که اهریمن و نامبارکش می دانستند ، تاریکی شکست می خورد،روشنایی و خورشید زاده می شود و روزها رو به بلندی می نهد.

                 فردای شب یلدا روزها بزرگتر شده و تابش نور ایزدی افزونی می یابد. این بود که ایرانیان باستان آخر پاییز و اول زمستان را زایش مهر یا زایش خورشید می خواندند و برای آن جشن بر پا می کردند.

                 نور و روشنای خورشید ، نشانه ای از آفریدگار بود در حالیکه شب، تاریکی و سرما نشانه ای از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز ،مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می برند.روزهای بلند تر،روزهای پیروزی روشنایی بود،در حالیکه روزهای کوتاه تر نشانه ای از غلبه تاریکی . برای در امان ماندن از خطر اهریمن در این شب همه دور هم جمع می شدند و با برافروختن آتش از خورید طلب برکت می کردند.

                 انگیزه های پایدار ماندن این جشن ، یکی شب زایش مهر است و دیگری بلند ترین شب سال یعنی طولانی ترین تاریکی است.نشانه ی اهریمنی شبی شوم و ناخوشایند که از فردا به کوتاهی می گراید.

                 آیین شب یلدا یا شب چله  خوردن آجیل و هندوانه و انار و میوه های گوناگون است که همه جنبه ی نمادی دارند و نشانه ی برکت و تندرستی و فراوانی و شادکامی هستند. در این شب  مثل جشن" تیرگان" فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است.

 

به امید پاس داشت بیشتر آیین ها و جشن های ایرانی و ملی.     

به امید پاس داشت بیشتر آیین ها و جشن های ایرانی و ملی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/30ساعت 21:25  توسط محمود  | 

              مگر نه اینکه وقتی چیزی را می پذیری و مسولیتش را قبول می کنی باید جوابگوی آن باشی٬ ومگر نه اینکه به انسان گفته شده اگر کار ثواب کرد پاداش خواهد دید و گر نه جزای کار ناثوابش را ٬پس چرا باید تاوان پذیرفتن انتخاب پدرانمان را بپردازیم؟ چرا باید ملزم به پاسخگویی اعمال مان باشیم هنگامی که از تک تک مان پرسیده نشد آیا مسولیت وجود را می پذیریم یا نه ؟؟ و چرا رنج انسان بودن و دشواریش را بی هیچ انتخابی بر دوش ما نهاده اند  تا موجودیت یابیم؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/28ساعت 14:12  توسط محمود  | 

تو دنیای به این بزرگی

بعضی چیزا هست

که اگه آدم بخواد نمی تونه بگه

       چون خدا براشون کلمه ای نساخته

( اینو میشه گفت

    وقتی معلم درس میده و تو یکی رو خیلی دوست داری

         هیچی نمی فهمی

ولی باور کن اینو نمیشه گفت

که چه حسیه

وقتی یواشکی

یکی رو که خیلی دوست داری

نیگا کنی )

تو دنیا

بعضی چیزا رو اگه آدم نگه

                        دیوونه میشه

اگرم بخواد

          نمی تونه بگه

حتی اگه خدا م براشون یه عالمه کلمه داشته باشه

                                                                 یه عالمه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 1:32  توسط محمود  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 1:0  توسط محمود  | 

ماده ی ۵

        هیچ کس را نباید تحت شکنجه یا رفتار یا کیفر ظالمانه ٬ غیر انسانی یا تحقیر آمیز قرار داد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/17ساعت 23:35  توسط محمود  | 

       سالها بود كه ديگر براي كسي نامه نمي نوشت. حتي به ياد نمي آورد آخرين نامه اش را براي كه نوشته . از روزي كه دوستانش يكي يكي سرشان به كار خودشان گرم شد هيچكس سراغش را نگرفت. پستچي جديدي آمده بود و فاصله ي غريبي كه با او احساس مي كرد او را به ياد دوستانش مي انداخت. روزي كه احساس كرد مي تواند پستچي نامه هاي خودش باشد مزه غذا ها را به ياد آورد. نشست روبروي كامپيوترش و يك ID جديد ساخت. دلتنگي هايش را مي نوشت و مي فرستاد و روز بعد مي خواند و خودش جواب مي داد.
       و اين را به هيچكس نگفت. مي ترسيد دكتر مجبورش كند داروهايش را سر وقت بخورد يا تعدادشان را باز هم زياد تر كند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/16ساعت 22:39  توسط محمود  | 

.......
تنها دلیلی که ناخودآگاه در ذهن همه ایرانیان در ارتباط با سقوط هواپیما متبادر می شود فرسودگی ناوگان هوایی کشور است. این تاوان را چه کسی خواهد داد؟؟!

این حادثه غم انگیز را به همه ایرانیان تسلیت میگویم.به خانواده های داغدار و همچنین جامعه ی مطبوعاتی کشور.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/15ساعت 19:55  توسط محمود  | 

      شهدای 16 آذر 1332 شریعت رضویِ-بزرگ نیا- قندچی   نزديك به نيم قرن از واقعه ي16 آذر 1332 مي گذرد. دانشگاه و دانشگاهيان اگر چه هنوز جايگاه شايسته خويش را باز نيافته ، ليكن مسايل علمي ، اجتماعي، فرهنگي، هنري و سياسي را تحت شعاع خويش قرار داده است. امروز دانشگاه به عنوان يكي از نهاد هاي اجتماعي جوان ، سرزنده و موثر ، محل رويارويي دو ديدگاه اجتماعي يكي نوگرا ، عصيانگر و سنت شكن و ديگري محافظه كار ،سنت گرا و مدافع وضع موجود گشته است، كه نتيجه آن هر چه باشد جز شفافيت نقشها، قوانين و ضوابط جاري اجتماعي نخواهد بود.
          قبل از پيروزي انقلاب با توجه به شرايط حاكميت، جنبش هاي دانشجويي سردرگم، بدون اصول مشخص و ناپايداربودند و پس از انقلاب ، هنگامي كه جنبش هاي دانشجويي مورد توجه جريانات سياسي قرار گرفت بخشي از حاكميت با نيت هماهنگي با جامعه ،معتقد بود دانشگاه در حيطه فكر و رفتار عملي بايد از ديدگاه هاي حوزوي پيروي كند. در نهايت پس از مقابله معقول و نا معقول تشكل هاي دانشجويي با يكديگر كه هر كدام نماينده جريانات سياسي مختلف بودند و پس از احساس خطر از آسيب هاي وارده بر انقلاب ، انقلاب فرهنگي رقم خورد و سالهاي بعد تنها جريانات دانشجويي منتسب به حاكميت در دانشگاه ها فعال و بيشتر مجري و اعمال كننده ي برنامه و سياست هاي رسمي حاكميت بودند. با پيروزي آقاي خاتمي (كه در آن دانشجويان نقش اول و مطلقي داشتند و در پايان هيچ حمايت عملي از آنان نشد) شرايط جديدي فراهم شد تا جريانات دانشجويي مرحله اي نو را در فعاليت هاي سياسي- اجتماعي تجربه كنندو بر سر كسب اين تجربه نيز هزينه ها پرداختند.(واقعه ي 18 تير و طنز محاكمه عاملان آن ، واقعه ي دانشگاه تبريز ، تحمل فشار به جهت نشريه ي موج ،واقعه ي خرم آباد و اراك ، محاكمه آغاجري ، حمله به خوابگاه طرشت ،و …) . در مرحله جديد برخي جريانات دانشجويي از سيطره و نفوذ جناح ها فاصله گرفتند و انديشه خلاق خود را تا آنجا كه در توان و بضاعت خويش بود در جهت منافع جامعه بكار بردند. هر چند گاهي تنها به حفظ منافع صنفي و سياسي خود و گاهي تنها به بيان شعارهاي زيبا انجاميد.
        آنچه مسلم است نقش انكار ناپذير دانشجويان در روند شكل گيري اداره ي امور كشور است كه بايد پاس داشته شود . دانشجويان با پرهيز از ديدگاه هايي كه آنان را به درس خواندن صرف فرا مي خواند و يا در ورطه احساسات و هيجانات به دور از عقلانيت مي كشاند شايسته است با خود باوري نقش خويش را ايفا كرده وجدان بيدار جامعه باشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/15ساعت 18:55  توسط محمود  | 

ماده ی ۳
       
     
   هر کس حق حیات ٬آزادی و امنیت شخصی دارد.

ماده ی ۴

        هیچ کس را نباید در بردگی یا بیگاری نگه داشت٬ از برده داری و داد و ستد برده در همه ی شکل های آن باید ممانعت کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/14ساعت 1:35  توسط محمود  | 

آدمی شعر است
    
        بزرگ و کوچک

کوچک مثل زندگی ام

     بزرگ مثل زیبائیت
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/14ساعت 1:26  توسط محمود  | 

    " دكتر سيد مير رئيس انجمن نخبگان ايران گفت بر اساس آمار سازمان جمعيت ملل متحد آمار فرار مغزها در ايران سالانه 150 تا 180 هزار نفر است و از اين حيث ايران رتبه پنجم دنيا را داراست."
     آري سرمايه هاي كشور از دست مي رود . سرمايه هاي انساني. انسان هايي كه از منابع اين كشور هزينه ها شده است در فاصله قبل از تولد تا دانشگاه و تا به بار نشستن آنها. هزينه هاي مادي و معنوي بي شمار. به راستي چرا اينگونه است؟ چه تفكري سبب مي شود تا يكي جلاي وطن كرده و جاي ديگر گذر عمر كند؟ آيا براورده نشدن نيازهاي روحي و معنوي است يا نيازهاي مادي و يا بي هويتي ؟ به گمانم در اين ميان عامل نخست نقش بيشتري داشته باشد چرا كه انسان به سبب انسان بودنش هميشه در جستجوي كسب كرامت بوده و از دست دادنش را بر نمي تابيده . انساني كه كرامتش حفظ شود بهتر مي تواند سختي هاي مادي را به جان بخرد و اين را تاريخ بارها ثابت كرده است.اگر آزادي كه يكي از وجوه بر جسته كرامت آدمي است گرفته شود چه چيزي مي تواند وجه مشخصه او با ديگر موجودات باشد؟ حال آيا صاحبان فكر و انديشه سرزمين مان خود را واجد اين خصيصه مي دانند؟ آيا جوانان مان هويت خويش را باز شناخته اند و نماد هاي هويت ايراني را مي دانند؟ جواني كه از پيشينه خود چيزي نمي داند آيا مي تواند الگوهاي مناسبي انتخاب كند و در برابر هجوم فرهنگ هاي نا همخوان مقاومتي از خود نشان دهد؟
       در كشور ما توليد فكر و انديشه قدر داشته نمي شود . به عنوان مثال به ميزاني كه يك ورزشكار صاحب منزلت است صاحب فكر اين گونه نيست. هر روز صد ها خبر و گزارش ، تحليل و تجليل از ورزشكاران توليد ميشود . صدا و سيما عملا يكي از شبكه هاي سيما را به آنان اختصاص داده و راديو نيز. مطبوعات و رسانه ها از جزئي ترين تا كلي ترين خصيصه ها و وجوه آنان را به عنوان وجهي مهم دنبال مي كنند.آيا ميزان شناختي كه مردم از ورزشكاران دارند هم پاي شناخت هنرمندان ، نويسندگان ، دانشمندان و روشنفكران است؟ آيا ايفا كردن نقش مهم در پر كردن اوقات مردم و تفكر و زندگي آنان به بركت تبليغات و بمباران اطلاعات هر روزي حاصل نمي شود؟ چرا از تهاجم فرهنگي و خطرات آن صحبت به ميان مي آوريم بدون آنكه مصمم به تبليغ و گسترش فرهنگ غني خويش باشيم؟ مگر مي شود بدون داشتن الگو هاي رفتاري و فكري مناسب توقع محفوظ ماندن از وجوه زيان بار تهاجم فرهنگي بود؟ ما به چه ميزان نويسندگان مان را پاس داشته ايم و مجال آن داده ايم تا گستره ي فكر و انديشه شان بسط يابد كه مردم تغذيه روحي شوند؟
       احترام به صاحبان فكر و برآوردن نياز هاي معنوي و انساني آنان گامي است كه قبل از تامين نياز هاي مادي آنان بايد برداشته شود تا مجال باشد نياز هاي ديگر برآورده گردد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/14ساعت 1:11  توسط محمود  | 

سرم مي چرخد
كلمات در سرم مي چرخند
كلمات مدام در سرم بي نظم مي چرخند
شعري مي شدند ايكاش
             - جمله كوچكي حتي ـ
                          و ديوانگي ام انكار مي شد.
                    .....
هفت هزار بار اسمت ريخته در سرم
                           به روز ها و
                                    به شبها
                                         خسته نيستم تو مي گويي؟؟
 كاش گم مي شدي يك روز
          و برف مي باريد
                             ـ سخت ـ
و التهاب من فرو مي نشست
                                 ـ سرد ـ
و پاك مي شد سرم از هرچه كلمه و اسم تو بود
كاش ترديد كوچكي بودي حتي
                        و مي سپردمت به باد
دردا
     يقين بزرگي
          آن دم كه هفت هزار سال يادت مي شود در سرم
                  .....
بيچارگيم را
              ايكاش
                 گم مي شدي يك روز
                        و برف مي باريد سخت
                                          به روز ها و
                                                    به شب ها
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/10ساعت 1:39  توسط محمود  | 

    
      فیلم گلهای هریسون نمایش توحش و ویرانگری انسان پایان هزاره دوم است. انسان قرن بیستم. انسانی که بر قرن های بسیار علم ٬هنر ٬معرفت و معنویت تکیه زده و کامل شده ی گذشته ی خود است. در این حال این پرسش مطرح می شود که آن همه علم و معرفت و هنر به چه کار آمده؟ آیا تنها برای آن بوده که سرپوشی باشد برای خوی حیوانی آدم ها ٬ که یک روز برداشته شود و بشود  آنچه   مایه ی ننگ آدم هاست ؟ آیا واقعا رستگاری انسان و تعالی اش چیزی فراتر از اندوخته های پدرانمان می طلبد؟ یا انسان فراموشی پیشه کرده است؟ و آیا فراموش کاری٬ نقض فلسفه و رسالت معارف انسانی نخواهد بود؟

      در دنیای انسان ها که هیچ چیز مطلق نیست چه چیزی می تواند او را از تناوب توحش در دایره بسته خویش برهاند؟ ....
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/08ساعت 9:45  توسط محمود  | 

         می دانست آنقدر عمر کرده است که خاطرات کودکیش چنان دور به نظر آید که گویی خیابان مه گرفته  صبحگاهی است.با این حال غافلگیر شده بود. چرا که مرگ دوست می دارد  غافلگیر کننده باشد تا آنکه منتظرش بوده باشی.
         و این را مرد لحظه ای پس از احساس گرمی خونش در میان موهایش دریافته بود. قبل از آنکه ماسیدگی خون ٬  موهایش  را به زمین پیوند دهد.
        اتومبیل پر شتابی غلام را لحظه ای در بر گرفته بود و رها . و هنوز زنش مهتاب٬بی شک لقمه های صبحانه پسر کوچکشان  را ردیف در سفره نچیده که زنگ خانه شان بی امان شوریده بود.
         و غلام می پنداشت خنده دار ترین اتفاق ممکن برایش رخ داده است. به  سادگی.

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/05ساعت 3:28  توسط محمود  | 

ماده ي۲

            هر كس بدون هيچ گونه تبعيض، بويژه از حيث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، دين ، نظر سياسي يا هر نظر ديگر ، و همچنين منشأ ملي يا اجتماعي ، ثروت ،ولادت ،يا هر وضعيت ديگر ، از تمام حقوق و آزادي هاي مذكور در اعلاميه ي حاضر برخوردار است. به علاوه ، هيچ تبعيضي نبايد اعمال شود كه مبتني بر وضع سياسي ، اداري ، قضايي يا بين المللي كشور يا سرزميني باشد كه شخص به آن تعلق دارد ، خواه مستقل باشد، خواه تحت قيموميت يا غير خود مختار يا تحت هر گونه محدوديت ديگري از حيث حاكميت باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/03ساعت 21:18  توسط محمود  | 

شعری از منوچهر آتشی:

اين ابرهاي سوخته سوگوار
تابوت آفتاب را به كجا مي برند ؟
اين بادهاي تشنه هار و حريص وار
 دنبال آبگون سراب كدام باغ
 پاي حصارهاي افق سينه مي درند ؟
اكنون درخت لخت كوير
 پايان نااميدي
 و آغاز خستگي كدامين مسافر است ؟
مرغان رهگذر
 مرگ كدام قاصد گمگشته را
 از جاده هاي پرت به قريه مي آورند ؟
اي شب !‌ به من بگو
اكنون ستاره ها
 نجواگران مرثيه عشق كيستند
 هنگام عصر بر سر ديوار باغ ما
باز آن دو مرغ خسته چرا مي گريستند ؟
     
           .....................................................................
   شاعری دیگر شعر رفتن سرود و جای خالیش را بر جا نهاد. انسانی که برای زندگی سرود و نه مانند بسیاری برای صله. رحمت پروردگار ارزانیش باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/02ساعت 21:51  توسط محمود  | 

زمان و مکان
هر چیز کنار جاده ا ست
سنگریزه ها
           درختان
               بیابان و کوه های دور
                   و ناگزیر  خورشید و ستارگان
از کنارشان عبور می کنیم
و گاهی در آنها گم می شویم

عبور می کنیم و پیر می شویم
گم می کنیم و
             
                    شیدا
 
               .................
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/02ساعت 17:53  توسط محمود  |