|
شبانه ها
|
چون صداي اذان غروب
دلتنگي ات مي آيد و مي نشيند بر من
مي ماند تا اذان صبح
تا به شب
مي آيمت و مي گريزي ام
مي گريزم و مي آيي ام
و باز
دلتنگي ات بماند تا صبح
اگه توي دنيا همه رو از دست بدي و يه نفرو بگيري و اون يه نفر بشه همه چيزت، كافيه يه دروغ كوچيك نثارت كنه، اونوقت انگار همون يه نفرم نداري و ميموني تنهاي تنها. مثه يه ستاره تو دل بيهايت فضاي اطرافت. دلت خوشه ميون خيلي آدمي. دلت خوشه يه ستاره اي توي كهكشون. ولي بازم تنهايي. آدما اينجورين. دردشون مثه درد ستارهاس. واسه همينه وقتي تنها میشن آب از آب تكون نمي خوره. وقتي خاموش ميشن كسي متوجه نمي شه.
هميشه يه چيزي پيدا ميشه آدمارو از هم جدا كنه. مثه يه دروغ كوچيك. يه دروغ خيلي كوچيك.
اين چندمين باري بود كه مي گفت اين خوابو ديده. سه شب پشت سر هم. امروزم وقتي پل فردوسي قرار گذاشته بود ديدمش. از كنار زاينده رود قدم زديم طرف پل خواجو. اولش ساكت بود. مثه هميشه. نزديكي هاي پل بود كه به حرف اومد. سرش پايين بود و صداش مي لرزيد. به زحمت حرف از توي سينه اش در مي اومد.گفت بازم خوابشو ديده. زير پل خواجو، بالاي پله ها وايساده بوده كه ديده فرشته نشسته روي پله اول، كنار آب. اين اسمو رحيم روش گذاشته بود. از بعد همون خواب اول كه دوتا بال كوچيك پشت كتف هاش ديده بود. گفت ديده بازم فرشته ه ِ نشسته و چشمشو دوخته به آب ي كه جريانش هي كمتر مي شده و ماهي كوچيكي رو مي ديده كه هيچ معلوم نبوده چه مدت ديگه اي مي تونه زنده بمونه. رحيم آروم از پله ها مياد پايين. مي رسه يه قدمي اون. دست مي بره طرفش. نمي خواسته اونو بگيره . فقط دوست داشته دست بكشه به بالش. به پرهاش. دستش تا نزديكي هاي اون مي ره. انگشتاش گزگز مي شن و بعدش بي حس. مي ديده دستش داره مي رسه . نفسش بند مياد. (مثه اون صبح تو بچگي . وقتي كه از يه تل خاك بالا ميره و مي بينه اون پايين يه پرنده كوچيك رنگي نشسته . نزديكش كه ميرسه دستشو مي بره و نفسش مي شه مثه همين لحظه تو خواب.) دستش داشته مي رسيده كه يهو آب مياد بالا. ماهي گم مي شه. آب مياد تا پاي فرشته. بالاتر. مياد تا كمرش. مياد تا بالهاش. آب اونو مي گيره، پاي پله ها مي چرخونه و يه مرتبه مي بره تو جريان بين دو رديف پله. رحيم دست مي بره اونو بگيره ولي آب دورش مي كنه. خيلي دور. درست هر شب اينجا كه مي رسه از خواب مي پره. امروز گفت رضا؛ نمي دونم چرا نپريد. نمي پره.!! يا چرا پا نشد بياد بالا؟! نكنه من ترسوندمش؟ ترسيده؟؟ گفتم رحيم جان، قربونت بشم الهي، اوني كه بال داره حتما يه چيزايي مي دونه كه ما نمي دونيم. مي دونه چه خبره و چيكار كنه. گفت اگه اين طوره چرا وقتي مي دونه دستم به بالش نمی رسه بازم هر شب مياد مي شينه همون جا. گفتم مطمئني واسه تو مياد؟!! اينو بد جوري گفتم. دست خودم نبود. فكر كردم كه خيلي از خودش مچكره. خيلي ريز شد و هيچي نگفت. دلش مي خواست بگه آره واسه من مياد. ولي نگفت. گمونم خودشم مي دونست اين وسط هيچ كارس. ولي نمي خواست باور كنه. مي خواست فرشته واسه اون بياد. حتي اگه هيچ وقت نتونه دست بكشه به بالهاش.
رسيديم به پل. نرفتيم پايين. رحيم اين جوري خواست. وقتي بر مي گشتيم گفت خواب خيلي ديده. خوب و بد.ولي هيچكدوم شون مثه اين اذيتش نكردن. مي گفت ديروز با مادرش دعواش شده. سر هيچ و پوچ. بهونه گرفته و داد كشيده سرش و بعد رفته يه گوشه و گريه كرده. زدم پشت شونش. گفتم رحيم، رحيمو، بابا بسه. ديوونه شدي؟ كجايي؟ آخه آدم عاقل واسه يه خواب اينجوري مي شه؟! غم و غصه نداري بند كردي به گم و گور شدن يه فرشته؟! اونم تو خواب!! آدم هزار تا خواب مي بينه . اگه قرار باشه واسه هر كدوم شون ...
اينا رو كه مي گفتم سرشو انداخته بود پايين. گوشه لبشو كشيده بود. گمونم مي خنديد. شايدم داشت جلوي گريه شو مي گرفت. سرشو كه آورد بالا كدومش بود رو نفهميدم. فقط گفت آره. راس مي گي. بي خيال.
روز بعد پل فردوسي كه ديدمش يقه اش پاره بود و شلوارشم خاكي. گفت با راننده تاكسي دعواش شده و كتك كاري كردن. گفت؛ دوستي، آشنايي اگه ديده باشه پاك آبروش رفته. بعدش هيچي نگفت. سرش پايين بود.رسيديم به پل خواجو. نرفتيم پايين. رحيم اين جوري خواست. برگشتيم.
" يك لحظه"
مي تواند فاصله اي باشد كوتاه و
بر خاك افتد.
مي تواند آني گردد
كه سر بگرداني و در آسمان
آخرين برق ستاره اي را بنگري كه سال هاي نوري بسيار
فرو مرده است پيشتر.
مي تواند
حادثه اي باشد كشدار با تو اش
معلق شود ميان كهكشان ها
و زمان مدام
به مدارش بگردد.
یک آن صدای انفجاری می شنود و تصویر ویرانی همه چیز را درپی اش می بیند.و این حادثه ای بود که مدام در ذهنش تکرار می شد.تازگی ها منتظر اتفاق دیگری هم بود. سقوط کامیونی از بالا به روی اتومبیلش وقتی با شتاب از زیر پلی می گذشت. از صدای بلند می ترسید. در گوشش که فرو می رفت بیرون نمی آمد. نمی توانست بیاید. تکرار می شد. آن قدر که در و دیوار سرش را خراب کند و از جایی بیرون بزند. تکرار صدای بلندی را دوست داشت که بگوید دوستش دارد. می رفت زیر گنبد مسجد شاه و بلند می گفت دوستش دارد. صدایش را می شنید که تکرار می شود. می رفت داخل سرش. داخل سر مردم. حالش خوب می شد. انفجار و ویرانی از یادش می رود. خواب می بیند رفته است زیر همان گنبد و داد زده که دوستش دارد. صدا رفته و چسبیده زیر گنبد و دیگر پایین نیامده. هرچقدر گفته، باز رفته و چسبیده و پایین نیامده.
حالا احساس می کند هر چقدر حرف بزند می رود می چسبد یک جایی و دیگر بر نمی گردد. دوست دارد برگردد و برود داخل سرش و بیرون نیاید و مدام تکرار شود و وقتی بگوید دوستت دارم، صدا برود بخورد به جایی و برگردد . در سرش چند باره شود و نتواند بیرون بیاید و حالش خوب شود.
"ناظر کبیر تو را مینگرد" این جمله کلیدی رمان جورح اورول به نام 1984 است. در این داستان با جامعه ای روبرو هستیم که مردمانش تحت نظارت مداوم از طرف حکومت و خود سانسوری از طرف خود هستند. مانیتورهایی در هر خیابان و خانه و فضای کوچکی به صورت تمام وقت ناظر به اعمال مردمان آن جامعه است و هر کس رفتار و گفتارش را اجباراً منطبق بر خواستههای حاکمیت مینماید که در غیر این صورت شناسایی و محکوم میگردد.
چندی پیش فرمانده نیروی انتظامی از طرحی سخن به میان آورد که بر اساس آن دوربینهایی با هدف شناسایی مجرمان و اراذل و اوباش در خیابانها و معابر نصب و به صورت 24 ساعته تمامی حرکات و رفتارهای محیط را ثبت مینماید. برخی به این ایده اعتراض کرده و آن را نقض حقوق شهروندی و عامل تشویش اذهان مردم نامیدند که نیروی انتظامی در جواب، آن را محدود به مناطق جرم خیز دانست به هدف ایجاد ثبات و نظم و امنیت. اینک این طرح عملیاتی شده و به مرحله اجرا در آمده است. طرحی که به نظر میرسد هدف اولیه و اصلی آن کنترل حرکات و رفتارهای مردم در زمان های بحرانی و اعتراضات احتمالی خیابانی است تا بدان وسیله در کنار طرح های دیگر از جمله استانی کردن فرماندهی سپاه، بتوانند از هر نظر حفظ قدرت نمایند.
اگر روزگاری رمان 1984 در زمرهی داستانهای تخیلی به شمار میرفت اما اینک به نظر میرسد باید آن را کم کم در کنار آثار رئالیسم بررسی کرد و از خواندنش لذت برد.
با اينكه دو روز بود بليط هواپيما رو گذاشته بودم كف دستش و اونم سوار ماشين شده بود كه بره فرودگاه ولي دلم خيلي هواشو كرده بود. هميشه ي خدا منتظر تلفنش بودم. حتي وقتي اينجا بود و هر شب مي رفتيم مي نشستيم يه جاي خلوت كنار زاينده رود.حتي حالا هم، كه مي دونم تلفن نمي كنه. اينو خودش قبل رفتن گفته بود و جواب چراي منم نداده بود. خب حق داره به گمونم. منم اگه بودم يه روزي خسته مي شدم . شنيدن اين كه دوسش دارم شايد روزاي اول براش هيجان داشت ولي وقتي هميشگي شده بود، ديگه چنگي به دلش نمي زد.(فکر کنین اگه يكي با ما همچين كاري كنه و روزي هزار بار بلكه هم بيشتر بخواد بگه دوسمون داره چه ستمي مي شه برامون.) حساب شو بكن انگار همه ي كلمه هاي خدا فقط اينا بودن و هيچ كلمه ديگه اي به ذهن خدا نرسيده يا رسيده ولي تومدرسه همينها رو ياد آدم داده بودن. همينا بودن که پشت تلفن، تو خيابون، تو خونه حتي وقتي هر شب مي رفتيم مي نشستيم يه جاي خلوت كنار زاينده رود و شرط كرده بوديم اين جاي دنيا رو توي سكوت تموم كنيم. ولي يهو يه جاي اين سكوت فكر مي كردم پيامبر خدا شدم و بايستي حرفشو منتقل كنم . اونوقت بدون اينكه نيگاش كنم مي گفتم كه دوسش دارم. بيشتر وقت هايي هم كه تلفن مي كنم مي گردم دنبال بهونه اي چيزي كه يعني به خاطر اونا بوده كه زنگ زدم و تموم مدت تحمل مي كنم تا حرفا تموم بشن و بگم دوسش دارم و اونم بگه؛ منم همين طور يا فوقش بگه؛ من بيشتر. ولي من هيچوقت باورش نكردم كه اونم همينطور يا اونم بيشتر. آخه سخته آدم قبول كنه يكي كه لياقتش خيلي بيشتر اين حرفاس وحالا كه دست تقدير باهاش ناسازگار بوده و يه شب كه اومده بشينه كنار زاينده رود منو نشونده كنارش اينقدر خل و چل باشه كه بگه؛ منم همين طور يا من بيشتر.
خيلي دلم مي خواد يه بارم كه شده بدون هيچ بهونه اي زنگ بزنم و تا گوشيو برداشت بگم خيلي دوسش دارم دلم براش تنگ شده و كاش حالا پيشم بود و قبل از اين كه به خودش بياد و بخواد چيزي بگه گوشيو بزارم و حدس بزنم كه گفته باشه ديوونه. و بعد تو دلش بگه؛ منم همينطور يا من بيشتر.
شعری که برایش نوشته بودم را گذاشتم لای کتاب و برایش فرستادم. از پست که زدم بیرون باز گرفتار همان شعر بودم. مدام میخواندماش. فکر کردم میسپارماش به دست کارمند پست و قبض رسید را میگذارم توی جیبم و دیگر خلاص. مثل کسی که رسالتش پایان یافته. ولی این طور نشد. مثل همان روز اول و نوزده روز بعدی که آمدند و رفتند باز گرفتار خواندنش بودم. بیشتر از زبان خودم میخواندمش اما گاهی جای شیوا بودم. از زبان او و حدس میزدم چه حسی خواهد داشت. میخواند و مثل من باورش میشد بهترین شعر عاشقانهی دنیاست. کاملترین و کوتاهترین کلماتی که میتوانست برای کسی گفته شود تا باور کند کسی گرفتارش شده است. گاهی خیال میکردم رفتهام در جمع هزار نفر مشتاق که با لبخند و دهانی باز نشسته بودند تا برایشان بخوانم و تمام که میشد تصویر زیبای دختری را داشتند که لایق آن کلمات شده و حسودیشان میشد و من راز سربستهام را ازهمه دریغ میکردم.
چند روز بعد بود که تلفن کرد. برای تشکر از کتابی که برایش فرستاده بودم و از شعری که لای کتاب بود و تقدیمش کرده بودم. گفت دلش میخواهد از زبان من بشنود. از این که میخواست چشمانش را ببندد و به آهنگ صدای من گوش کند گرم شدم. حتی کف دستم که همیشهی خدا سرد بود و همه به رویام می آوردند. گفتم پشت تلفن که نمیشود. و میدانستم چرا. میشد مثل ماهی مردهای که به تور بیفتد و بی هیچ تقلا و هیجانی بیرونش بکشی. اگر پیشم بود نگاهش میکردم و برایش میخواندم. و بعد سکوت میکردم و میگذاشتم انعکاس احساس کلمات مدام بین ما برود و برگردد و چیزی را ویران کند. آوارها که مینشست لبخندی میزدم و تمام. گفتم زحمت خواندنش با خودش و صبر کند تا روزی که میبینمش. گفت زحمتی نیست. اگر میتوانستم کلماتش را پس و پیش نخوانم نمیگفتم بهتان. راستی " کلماتی ناشده " یعنی چی؟!
شعر را برایش خواندم. هزار نفرِ مشتاق گم شدند و ماهیهای مرده بودند که همین طور دسته دسته بالا میآمدند.
سال 74 بود. دوران خدمتم را مي گذراندم. در بهداري روستاي حيدري. آنجايي كه با بي ميلي و از سر اجبار بين بد و بدتر انتخاب كرده بودم. قرار بود به منطقه اي در پشت كوه اردل بروم. مي گفتند تمام زمستان را بايد آنجا حبس باشم. برف جاده ها را مي بست و هيچ راهي نمي ماند جز ماندن و دل به خورشيد فروردين سپردن كه برف ها را آب كند. روستاي حيدري پيشنهادي بود كه بي تامل پذيرفتم، چه آنكه مي شد آخر هفته ها به خانه برگشت و زمستانش آنقدرها مهمان نواز نبود. اين انتخاب بد آن لحظه بود بي آن كه بدانم روزهاي شيرين و شفافي برايم مهيا كرده است. حسرت لحظه هاي ناب زيستن در آن روستا گريزگاه آشفتگي هاي گاه به گاه سالهاي بعدم شد.جايي كه زمان براي سرخوشي هايم سنگين و آرام مي گذشت.
بگذريم كه قصد واگويي آن لحظات را ندارم. چيزي كه هست و مرا واداشت ياد آن روزها بيفتم خواندن مطلبي از دكتر مهاجراني بود از يادآوري حاج آخوند روستايشان و شرح بزرگي و روشني اش. نمي دانم محرم بود يا رمضان. ماه هايي كه معمولاً يك روحاني مي فرستند به روستا جهت اجابت نيازهاي ديني روستاييان. آخوندي آمد و تمام شب ها بعد از نماز مهمان روستاييان بود و دست آخر هم دختري از همان روستا عقد كرد و رفت. آن روزها درگير خواندن قبض و بسط تئوريك شريعت دكتر سروش بودم. كتاب حجيمي كه كمتر از نيمي از آن را درك كردم و نيازمند حرف زدن با كسي بودم در باره ي آن. بر حسب اتفاق يك روز آخوند روستا را ديدم و صحبتي در گرفت و كتاب را به او سپردم به اميد آنكه هم صحبتم شود در مورد مباحث كتاب. كتاب را برد و فردايش پس فرستاد. نخوانده بودش چرا كه آنقدر حجيم بود كه روزها وقت بخواهد. نفهميدم نيازمند دانستنش ندانست يا نفهميدش يا مطالبش را خلاف شرع و دين ديده بود.هر چه بود ديگر نديدمش. كتاب سيار احكام، هر شب مهمان روستاييان بود و آخر موعد ماندن، دختري عقد كرد و با خود برد.
بخوابم و آرام
از شمال به جنوب.
یاخته های تنم را به دستانت
ردیف به ردیف
قرار کن.
شبانگاهان
داغ بوسه های ما
ستارگان را یکی یکی بسوزاند و
آفتاب برآید
بی گمان به طور قطع نمی توان گفت نطفه ی انقلاب چه زمان بسته شد.انقلاب مشروطه؟! کودتای 28 مرداد؟! شهریور 42 ؟! و یا گشایش نسبی فضای سیاسی دهه ی 50 ، و یا هنگامی که به واسطه ی افزایش ناگهانی قیمت نفت دلارها روانه ی کشور گشت؟! آیا آرزوی انقلابیون بهره گیری بهتر از ثروت کشور بود یا پیشرفت و ترقی و مدرن شدن ایران در بستر دین.؟ آیا هیچ امیدی به اصلاحات نمی رفت یا توده ی مردم و روشنفکران هزینه های انقلاب نمی دانستند؟! آنچه درست تر به نظر می رسد شاید آن باشد که تصور بر این بوده پس از انقلاب می توان داشته های ارزشمند موجود را همچنان محفوظ داشت و بر افزودن ارزش های دیگری همت گماشت و در این راستا عیوب را نیز بر طرف نمود. توده ی مردم اما ناآگاه از عواقب انقلاب و برنامه های روشنفکران انقلابی ، تنها نفی ِ داشته ها می کردند و رهبران انقلابی گویا برنامه مستندی برای روزهای بعد نداشتند. روزهایی که مردم در خیابان ها بودند و شعار مرگ سرمی دادند شاید هیچ کدام شان از خود سوال نکرد که" فردای انقلاب چه باید کرد".فردا که به ثمر می نشست!! هیچ نمی دانستند که چه می خواهند.( هرچند تنها نخواستن شان را- به گمان خود - مستدل فریاد می کردند.) این شد که بی چون و چرا خود را به موج انقلاب سپردند و هر چه رهبران می خواستند با باوری تمام به جان می پذیرفتند و نمی دانستند اگر انتظار کشوری مدرن دارند نمی بایست سرنوشت آن را به نمایندگان " سنت " بسپارند.
اکنون 30 سال از آن روزهای پر احساس و التهاب و هیجان گذشته است و اگر به آن دوران یک سوال ِ بی جواب داشتتند اینک باید زحمت جواب گویی به دو پرسش را بر خود متحمل شوند. فردای انقلاب چه کردند؟ و دیگر اینکه کدام دستاورد حاصلشان بوده به جبران آن همه هزینه و سختی و درد و رنج ، پس ِ این سال ها.؟!!
آقای میم خیلی دوست داشت دکتر شود.چند سالی گذشت تا اینکه دریافت کار سختی است.پس دلش خواست هنرمند یا نماینده مجلس باشد.وقتی آرزوهایش با خوصله کم و هوش پایینش وجهه مشترکی نیافت همه را کنار زد و احساس کرد اگر صاحب یک سوپر مارکت شود می تواند راضی باشد.این یکی سرمایه هم نیاز داشت،پس دور آن را هم خط کشید.یک روز به گونه ی کاملاً اتفاقی با یک نویسنده آشنا شد.این آشنایی چهار ساعت بیشتر طول نکشید،مجبور بود پیاده شود چون قطار به مقصد رسیدده بود.بنا بر این علاقمند شد و سعی کرد نویسنده ی بزرگی شود.چند تایی کتاب خرید.سرگذشت بعضی از نویسنده های بزرگ را خواند و بعد شروع کرد به نوشتن.شب ها دیر می خوابید و صبح ها دیر بیدار می شد.خانم الف می بایست دایم برایش چای می برد و آهسته در کنار دستش می گذاشت.آقای میم خانم الف را از خود می رنجاند. بهانه می گرفت و سرش داد می کشید.فکر می کرد درک نمی شود.اغلب این گونه بودند و او می بایست نویسنده می شد.خانم الف تحمل می کرد و مهربان بود و این اصلاً برای آقای میم خوب نبود.چند ماهی افسرده بود تا اینکه با یک دلقک سیرک آشنا شد.از آن پس آقای میم و خانم الف زندگی شان جور دیگری بود.هر دو خوشحال بودند.یک بچه آوردند و زندگی شان سرشار از شادی شد.
هراسم نیست
که خود خنجریم اگر به کار باشد
بیقراریم را یله می توان کرد بر شکافته تن
وگر قلبی
به کار آوازی
هراسم نیست
نهان در پشت
گرت دستی به اندیشه ای است
صبح که آقای "میم" چشم باز کرد یادش آمد خانم "الف" شب قبل به بیمارسان رفته تا صبح امروز عمل جراحی شود.قبل از آنکه نگران شود آبی به دست و صورتش زد.حین اصلاح صورتش باز یاد خانم الف افتاد و قبل از اینکه صورتش را زخمی کند سعی کرد متمرکز شود روی کارش.وقتی عسل را بر نان کره ای می مالید دوباره یاد خانم آلف نمایان شد.آقای میم پیش از آنکه لقمه را بر دهانش بگذارد فراموشش کرد و تصمیم گرفت از دندان های طرف راست دهانش استفاده کند.آن روز خانم الف در راه اداره، در حین کار، وقت ناهار، استراحت و حتی وقتی آقای میم برای گردش و قدم زنی دست پسرش را گرفته بود باز به سراغش آمده بود و خیلی زود از بی توجهی آقای میم رنجیده شده و رفته بود.
آخر شب وقتی آقای میم تصمیم گرفت بخوابد، چراغ ها را خاموش کرد. دراز کشید و خانم الف را به خاطر آورد.وقتی مطمئن شد هیچ کس نمی بیندش، به اندازه ی تمام آن روز گریه کرد.
امشب آخرین شب کنسرت استاد شجریان در اصفهان بود. شش شبی که استاد مهمان اصفهان بود و یا به نوعی مردم اصفهان مهمان صدای ایشان.
آواز استاد غنیمتی بود که پس از سال ها مردم اصفهان از آن بهرمند شدند.پس از کنسرت چهلستون که با وجود برگزاری در فضای آزاد حال و هوای سحر انگیزی داشت و استاد فخرالدینی و مرحوم مشیری به همراه ارکستر سمفونیک او را همراهی کردند اشتیاق چند ساله مردم باعث شد بلیط های برنامه در همان نیم روز اول فروش تمام شود و برگزار کنندگان را ترغیب کند که دو شب برنامه را تمدید نمایند.
عزم استاد که خود پاسبان فرنگ ایرانی است به برگزاری برنامه با وجود مشکلات فراوانی که وجود دارد ستودنی و قابل احترام است، لیکن فراخواندن خیل مشتاقان در مکلنی نامناسب در شان و سطح ایشان نبود هر چند علاقه مندان استاد و آواز ایرانی را هیچ شکایتی نبوده و نیست.
از جمله کاستی هایی که می توان به آن پرداخت مکان نامناسب اجرای برنامه، در خارج شهر اصفهان و در یک سوله ی ورزشی دانشگاه آزاد بود که با ردیف کردن صندلی های پلاستیکی در یک سطح صاف عملاُ امکان دیدن گروه سلب شده بود.همچنین می توان به بازخوانی کارهای قبلی استاد اشاره نمود و اینکه در بسیاری از مواقع صدای پسر استاد طنین افکن می شد که خود می تواند نوعی بی احترامی به شخصیت و انتخاب مردم باشد چرا که مردم آمده بودند که صدای استاد خود بشنوند بی آنکه به آنان گفته شود قرار است در قسمت هایی پسر ایشان آواز بخواند.هر چند که در زیبایی و قدرت آواز ایشان شبهه یی نیست.
در کنار زیبایی های بسیار کار از موارد دلنشین برنامه که در پایان برنامه های هر شب تکرار گردید اجابت به درخواست مردم جهت خواندن تصنیف " مرغ سحر " و اجازه استاد به همسرایی مردم با آن بود.تصنیفی که مردم بسیار دوستش دارند و شنیدن دوباره ی آن به نوعی ایجاد همدلی و همدردی با یکدیگر است.
شک نیست که استاد و آوازش و موسیقی ایرانی میراث فرهنگ کهن ماست. تلاش گروه را ارج می نهیم و به انثظار شنیدن دوباره ی آواز استاد در شهرمان می نشینیم.
حشره ای درنگ می کند
در جنگل بی ماه
در این برزخ بی مطلبی و بی حوصلگی که دستم به قلم نمی رود برای فراخی خاطر بد نیست از دفتر ریاست جمهوری مایه گذارم و نقل اطلاعیه ی آن دفتر معظم در استقبال رییس جمهور کنم.باشد که مقبول افتد.
آدم ها آرمان گرا هستند.به دنبال کمال هستند.مثل تمامی موجودات دیگر.چنانچه دانه میوه در نهایت به درختی پر بار بدل می شود.با این تفاوت که در انسان ها این سیر کمال آگاهانه صورت می گیرد و از امکان انتخاب بهره گرفته می شود.ولی بر خلاف تصور در انسان ها همیشه این گونه نیست.در ابتدا بر حسب غریزه کمال جویی و بعد در اثر مطالعه ی مقدماتی آدمها واجد اعتقادات ،مبانی و اصولی هستند که خود را ملزم به پایبندی از آنها می داند ولی رفته رفته با گذر عمر بیشتر آنها رنگ باخته و فراموش می شوند.البته این خصلت اصلی انسان است که ابتدا خود تصمیم بگیرد و انتخاب کند لیکن در بسیاری از موارد انتخاب با مبانی اعتقادی اولیه در تضاد قرار می گیرد.فرد نه تنها بر اصولی که معتقد است استوار تر نمی گردد بلکه راهی بر خلافش می پیماید.
اگر جهان بینی که فرد انتخاب می کند تداوم در تفکر نداشته باشد کم می آورد.بسیاری از سوالات جدیدش بی پاسخ می ماند و دل سرد می شود.در این حال دنبال بینشی می رود که سهل الوصول باشد و نیازهای سطحی اش را پاسخ دهد.بزرگ ترین ضربه ای که فرد در این میان می خورد از دست رفتن اعتماد به نفس اش است.احساس بیهودگی و سرخوردگی.
جهان هستی هر لحظه به سوی کمال حرکت می کند.هیچ نیرویی قادر نخواهد بود مهارش کند و هر جزعی که بخواهد مقاومت کند محکوم به شکست است.
چشم می بندم و
می گریزی ام
تا باز یابم ات
باز چشم می بندم و
می بینم ات
تا لبخندم را بنگرید
بگذارید گذشته های دور را به خاطر آورم
دختری که دوستش داشتم را برابرم نهید
و کلمات گریخته را بازم گردانید و
شعری باز ستانید.
چند ماهی است طرح ارتقای امنیت اجتماعی ماهیت وجودی پیدا کرده،مرحله ی اولش سپری شده و مرحله ی دومش در حال اجراست. درست در روزهایی که زمزمه ی ایجاد آن شنیده می شد ،صحبت رفتن گروهی از دانشجویان ارشد دانشگاه هنر اصفهان به کشورهای اروپایی جهت سفر علمی- تفریحی در میان دانشجویان و دانشگاه جدی شد و هر روز امیدها پر رنگ تر و تصمیم آن اجرایی تر گردید. روزهایی که دختران و زنان را به اعتبار رنگ و جلوه ی موهایشان و نوع پوشش شان در تیرس پلیس قرار دادند و اراذل آفتابه به گردن در خیابان ها گردانده شدند و به دار مکافات سپرده،هیچ گاه دانشجویان دلداده ی سفر به سرزمین های دیگر تصور نمی کردند سرنوشت رفتن شان با اراذلی که به دار کشیده می شوند گره خورد. تصور می کردند دیدن شکوه معماری یونان، عظمت هنر ایتالیا، لمس کردن فرانسه پایتخت فرهنگی اروپا، ترکیه و معماری اسلامی اش و اسپانیا می تواند نوع نگاه و بینش شان را به کل تغییر دهد.(که بی گمان به زعم مسافران پیشین این گونه بوده است.)
امید و آرزوی چندین ماهه دانشجویان با سیاستِ مردان سیاست که هنرور در برانگیخته کردن افکار و سیاست های ملل دیگر بر علیه خود شده اند به فنا رفت و تقاضای صدور ویزای اروپا از سفارت فرانسه به بهانه نقض حقوق بشر در ایران رد گردید.
از کرامات سیاست یکی هم این است که دو قطب مخالف را چنان در هم پیوند می دهد که تصورش نمی رفته است.سرنوشت فرزندان طالب علم و هنر را با اراذل و اوباش!!!
هندوانه و پنیر
و فراموشی گریه ی شبانه
که خاطراتم را مرور کنم
تا بلکه دوباره باز یابم ات
گام هایی که از تو دور شده ام را
دوباره بازگردم
و بنشینم و بی هیچ کلامی بگویم ات
چقدر دوستت داشته ام
و اینک
چقدر دوستت دارم.
ده سال پیش به هنگام انتخابات ریاست جمهوری وقتی زمزمه های کوچک و حرف های درگوشی آرام آرام نام خاتمی را پیش کشید و باریکه ی امید تبدیل به جریانی شد که دوم خرداد را آفرید، هیچ کس گمان نمی کرد سالها بعد امید ها به یک باره دود شوند و به هوا روند.وقتی مردم با شور و هیجان به انتخابات رو آوردند تا مردی را انتخاب کنند بلکه آیینه ی دردها و امیدهایشان باشد کمتر کسی اندیشه ی انکار جریان را در سر می پروراند.
دوستی می گفت: "خاتمی محصول طبیعی خواسته های اجتماعی است، هم سوی سیل اجتماع ، که اگر نبود هر سدی ویران می شد.خاتمی نمادی است که می توان هر کس دیگری را به قامت اش جایگزین کرد." و ما امیدوار بودیم و انکار سخن دوست کردیم. روزهایی را می دیدیم که بنیان کشور از قانون و اقتصاد و فرهنگ و آزادی و سیاست هر روز رو به بهبودی و اصلاح می رود و دیری نخواهد بود که ایران بدون پشت سر گذاشتن انقلابی دیگر ایرانی آزاد و آباد گردیده.
سال ها گذشت .وسال هایی که می بایست بگذرند تا تاریخ قضاوت شان کند آمدند و رفتند.و اینک به قضاوت نشسته ایم. اصلاحات شکست خورده می نماید هر چند باورش سخت است.شکست خورد چرا که مدعی اصلاح پدیده ای بود که اصلاح نمی پذیرفت.به عبارت دیگرمدعی اصلاح حاکمیت سیاسی ی بود که اصلاحات نفی اش می کرد.اگر اصلاحات را می پذیرفت به آن معنی بود که خود را نفی کرده است و این ممکن نبود.چرا که اگر نفی می شد دیگر هویتی باقی نمی ماند که تصمیم بر اصلاح آن رود.
باری سال ها گذشت و مردم هم چنان هزینه های سیاست زدگی و بی تدبیری حکومت را می پردازد بدون آن که امیدی پیش رو داشته باشد.
ده سال پس از خاتمی اینک جانشینی بر مسند آن تکیه کرده که تنها با حمایت جریانی خاص و عوام فریبی گسترده ردای ریاست پوشیده.ریاستی نه چندان در خور وزن اش.در این مدت جریان اقتصاد و فرهنگ و آزادی های اجتماعی به کندی پیش رفته و گاه پس رفت داشته.سیاست خارجی بسیار پر تنش و وحدت ملی بسیار مخدوش گردیده است.خطر تحریم و جنگ مستقیم سایه گسترده و سفره های مردم هر روز خالی تر از روز قبل شده است.
دوم خرداد در یادها باقی می ماند به جهت آن که امید واهی در دلها نهاد و حسرت بسیار بر جا.
13 سال پیش سرباز بودم.در آن زمان طرحی بود برای فارغ التحصیلان پزشک و پیراپزشک که بتوانند مدت سربازیشان را در وزارت بهداشت بگذرانند.این طرح هم برای دولت و هم برای سربازان مزیت داشت.دولت از وجود نیروی کار متخصص ،بدون پرداخت حق الزحمه مکفی بهره می جست و سرباز از مقررات و فرهنگ حاکم بر پادگان و ... معاف می شد. من به عنوان تکنسین آزمایشگاه وارد روستایی شدم در مرز بین استان چهارمحال و اصفهان ، در روستایی دورافتاده و بدون امکانات. روز پیش مجالی شد دوباره برای تجدید خاطرات و دیدار دوستان قدیمی سری به آنجا بزنم.زندگی در آنجا برایم بسیار خاطره انگیز بود. به سبب دوری از مرکز مجبور بودم تنها آخر هفته به شهر بازگردم. سکونت در روستا و زندگی با مردمان اش آنقدر تجربه ی گران بهایی بود که جذبه اش مرا در اوج جوانی و تنوع طلبی وامیداشت آنجا بمانم و قرار گیرم و با همه ی کمبود هایش کنار بیایم. وسیله ارتباطی ام با جهان ، یک تلوزیون 14 اینچ سیاه و سفید بود و یک مخابرات کوچک در ابتدای روستا که من در آن سوی دیگرش بودم. برای خواندن روزنامه می بایست یک هفته تحمل می کردم تا به شهر بازگردم.اوج هیجان وقتی بود که غروب در اتاق کوچک مخابرات می نشستی تا نوبتت شود، شماره تلفنی می دادی و آقای فدایی راهنمایی ات می کرد به یکی از دو کاببین چوبی موجود تا بتوانی غم غربت و غروب و دوری را با گفتگویی بکاهی. حال 13 سال گذشته است.جاده ی روستا فرسوده تر و خانه های گلی آن پیر تر شده اند ولی تغییر شگرفی رخ داده بود. تلفن به خانه ها رفته و ساختمان مخابرات گرچه چشم انداز بیرونی اش همان بود اما درونش مزین به کامپیوتر و اینترنت و ... شده بود و جوانی که می دانست چگونه می تواند هر زمانی که اراده کند به سادگی از لحظه های آن سوی اقیانوس ها نیز با خبر شود .وبلاگ بسازد و حرف هایش را از روستایی کوچک به داوری و مشاهده ی تمام جهان بگذارد.
عصر ارتباطات و سازوکار دهکده ی جهانی عمق لایه های اجتماعی و فرهنگی و جغرافیایی انسان ها را تسخیر کرده و هیچ گریزی نیست از درک واقعیت موجود.
بی شک اگر سال ها پیش می توانستم پشت کامپیوتر بنشینم و در یک لحظه متصل شوم به تمام دنیا مطمئن هستم دیگرغروب های روستای حیدری دلگیر نبود. و شادیِ ِ بودن در کنار مردمان ساده و خوبش،هوای پاک و خانه های کاه گلی اش،چشم انداز بیابان و دریاچه ی دورش، زمستان های پر برفش، نشستن در کنارآتش های شبانه اش و تنهایی و خلوت و ساکتش هیچ گاه برایم کم رنگ نمی شد.
پیش از آنکه چشمانم به اشک درافتد
احساس می کنم چقدر زیبا شده ام
تصور كن بدوي با گام هاي بلند و در آخرين گام تا اراده نكرده اي به زمين نيايي. حتي اگر تجربه اش را در خواب داشته باشي رؤياي فراموش نشدني خواهد بود.
شبي كه رؤياي شبانه ام رهايي از بند ثقل زمين بود هيچ تصور نمي كردم روزها و سال هاي بعد نيز بارها تكرارم شود. و هر بار پس از بيداري به دلتنگي عجيبي گرفتار شوم و ناگزير به گوشه اي پناه برم به پرداختن دوباره ي رؤيايش درذهن بي حضور ديگري. حتي اگر به تعبير رؤياهاي شبانه معتقد نباشي تكرار يك تصوير در طي سالها در خواب، واميداردت به دنبال حكمتي باشي كه جوابي باشدت.
به گمانم آمد نشان از نيروي مضاعفي در پاهايم باشد كه غافل مانده و مي بايست به گونه اي كشف شود. به همين خاطر دوبار در تاريكي شب در كوچه اي خلوت همان كردم كه به خواب ديده بودم. پاهايم بسيار زودتر از آنكه مي بايست ، به زمين نشست. بسيار زودتر از دوران نوجواني ام. بسيار زودتر از آنكه بخواهي فكر كني از زمين بلند شده اي. در اسارت زمين واميداردت خيال رهايي را عزيز داري، كه تنها به خواب نيز اگر باشد آرزو مي كني تكراري باشد برایش.
زمانی که ده نمکی حوزه فرهنگی را برای رسالت خویش برگزید و قوه قهریه شخصی اش را یکسو نهاد اولین کسی نبود که چرخش زیادی متحمل می شد که پیش از آن افرادی بودند چونان که محسن خان روزگاری همدم تفنگ و آتش بود و روزگاری دیگر به منصب دبیری مجمع تشخیص نشست.لیکن کارگردان اخراجی ها فرصت سوز شد چرا که در برزخ میان دو تفکر معطل مانده بود کدامشان است.فیلمی ساخت و در برابر داوری آن چماقش بیرون افتاد و هو کشیدن های تماشاگران را به جان خرید.و این شد که فرصت سوز شد و بیشتر از همگان خود دریافت انقلاب درونی اش بسیار زود بوده است.همان گونه که انقلاب ایران، که اینک احمدی نژادش توهم بر هم زدن معادلات فدرت جهانی در سر می پروراند تا آنجا که نقشه سیاسی اسراییل را پاک شده آرزو میکند و واقعه هولوکاست را به چالش می کشد.در سالی که گذشت رییس دولت در هر شهری بی اعتنا به توصیه دوستان و سیاست مداران پیشین حق انرژی هسته ای را به گونه ای سخن می راند که جهان را به اندیشه فردا فرو می کشاند و مردمش را سوار بر قطاری می دید که ترمز و دنده عقب اش را دور انداخته و با درایت خویش دریافته بود کاهش رشد جمعیت فریب قدرت های غربی است برای جلوگیری از ازدیاد جمعیت مسلمین و غلبه کردن بر آنان، در داخل هر روز پول نفت از سفره های مردم دور تر شد تا آنجا که وزیر کشاورزی اش گوجه فرنگی را کالای غیر اساسی خواند و مصرفش را غیر ضزوزی ،پایه چهارم دموکراسی تضعیف، و منتقدین گرفتار و نرخ تورم افزوده گردید.و در خارج مرزها قطعنامه هایی به تصویب رسید که احساس دلواپسی از آینده در چشم ملت دیده می شود.چنانچه صدور 13 قطعنامه بر علیه ایران در ارتباط با اترژی هسته ای ، حقوق بشر، و هولوکاست رکوردی تازه ای بود که به برکت دولت فراهم گردید.
درک احساس انوشه انصاری هنگامی که از زمین دور می شد بی شک ناشدنی است ولی می توان تصور کرد اگر همه انسان ها چنین امکانی داشتند که به گونه ای همان احساس را تجربه کنند رنگ و بوی زمین تفاوتی بسیار می کرد.شاید همگان در می یافتند که جهان هر لحظه اش به سوی تکامل می رود.به جایی که ارزش ها پایدار و غیر آن محکوم به نابودی اند.که ثبت جهانی بیستون اش در کنار فرو افتادن صدام نشانه های آنان اند.دولت مردان را ایکاش شرطی می گذاشتند قبل از صدارت که یک بار از جو خارج شوند و زمین را از دور نظاره کنند و معلق شوند میان آن همه فضا.
رد پایت را جار نمی زند
برفی که بعید است دیگر ببارد.